Novel panleo
♡ #part³⁹ ♡
『 leoreza 』
وارد انبار شدم که صورت پر از خونیاش سمتم گرفت تو چشماش پر شده بود از پشیمونی و ادعا میکرد دیگه همچین و
کاری نمیکنه
نزدیک بهش رفتم
_انقدر التماس نکن چون قراره بمیری
ازش دور شدم و فندک رو دوباره از جیبم بیرون کشیدم و روشن اش کردم
مهبد : آقا نکنید ...آقا یه لحظه وایستادید یه لحظه باشه اصلا بزنین من رو بکشید قبلش حرفی دارم
متفکر بهش خیره شده که لب زد
مهبد: آقا شما یه برادر دارین که سهراب قایمش کرده
پوزخندهای زدم
_یه چیز جدید بگو فایده نداره اینا
مهبد: میگم جاش رو آقا توی دبی ...پیشِ یه خانمی تو خونه زندگی میکنن بیرون شهر زندگی میکنن
فندک رو خاموش کردم که کمی خیالش راحت شد اما اونقدری آدم خوش بین نبودم متاسفانه
مهبد: ........همون جاست میشناسین
قدم برداشتم سمت در و فندک رو باز کردم و سمت بنزین انداختم که چنان آتیش هیاهو گرفت
_ممنون بابت اطلاعات
از انبار بیرون اومدم که چند دقیقه از اومدنام نگذشته بود با صدای انفجار در زیر زمین که رخ داد نگاه به پانیذ کردم و در و براش باز کردم
_بشین تو ماشین
مات شده از کاری که کرده بودم شد و نشست توی ماشین ، عصبی دور زدم و با سرعت از اونجا دور شدم کل راهی به جاده بیوفتیم حرفی نزد که یهو
پانیذ: مگه نگفتم نکشش چرا این کارو کردی حق من مگه نبود من بخشیدمش
تحمل نکردم ماشین رو نگه داشتم عصبی سمتش چرخیدم
_تو خیلی بیجا کردی بخشیدی نگاه به دستت کردی با اینکه کبودی ها رفته هنوز بند بند دست درد میکنه فکر کردی تو بیخیال شدی من میشم
پانیذ: اما تو حق نداشتی قاتل شی
_اتفاقا چرا میشم قاتل تمام آدم های خودخواه روی زمین فهمیدی که زندگی این اون رو نابود کردن شده بازی سرگرمی زندگیشون
بحث رو ادامه نداد که ماشین رو به حرکت درآوردم و پا روی پدال گاز گذاشتم تا فقط برسیم شهر بعد از حدود ۱ ساعت جلوی در خونشون نگه داشتم
برگشت نگاهم کرد
پانیذ: این خوبیت رو روی چی حساب کنم
نیشخندی زدم و نزدیک اش شدم
_بزار رو حساب رابطهمون
ابرویی هاش از تعجب بالا پرید که مشتاق نگاهش کردم
پانیذ: رابطهمون مگه ما الان تو رابطهایم من خبر ندارم
چشمام رو باز و بسته کردم
_ما خیلی وقته تو رابطهایم اما تو خبر نداری و نمیخوای قبولش کنی
اخمی بین ابروهاش قرار گرفت
پانیذ: تا وقتی شغلت رو کنار نزاری مخصوصا قاتل شدن رو ما هیچ رابطه ای رو شروع نخواهیم کرد
_پس بهت امیدی هست
نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهم کرد
پانیذ: چرا داری این کاری انجام میدی من میدونم یه دلیل داره اون دلیلت چیه
اخم ریزی بین ابرو هام گرفت
_دلیل ام خیلی به جا ست خیالت راحت باشه تازه خیلیم سند و مدرک دارم برای آزادی خودم
پانیذ: اما گیر میوفتی رضا
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
وارد انبار شدم که صورت پر از خونیاش سمتم گرفت تو چشماش پر شده بود از پشیمونی و ادعا میکرد دیگه همچین و
کاری نمیکنه
نزدیک بهش رفتم
_انقدر التماس نکن چون قراره بمیری
ازش دور شدم و فندک رو دوباره از جیبم بیرون کشیدم و روشن اش کردم
مهبد : آقا نکنید ...آقا یه لحظه وایستادید یه لحظه باشه اصلا بزنین من رو بکشید قبلش حرفی دارم
متفکر بهش خیره شده که لب زد
مهبد: آقا شما یه برادر دارین که سهراب قایمش کرده
پوزخندهای زدم
_یه چیز جدید بگو فایده نداره اینا
مهبد: میگم جاش رو آقا توی دبی ...پیشِ یه خانمی تو خونه زندگی میکنن بیرون شهر زندگی میکنن
فندک رو خاموش کردم که کمی خیالش راحت شد اما اونقدری آدم خوش بین نبودم متاسفانه
مهبد: ........همون جاست میشناسین
قدم برداشتم سمت در و فندک رو باز کردم و سمت بنزین انداختم که چنان آتیش هیاهو گرفت
_ممنون بابت اطلاعات
از انبار بیرون اومدم که چند دقیقه از اومدنام نگذشته بود با صدای انفجار در زیر زمین که رخ داد نگاه به پانیذ کردم و در و براش باز کردم
_بشین تو ماشین
مات شده از کاری که کرده بودم شد و نشست توی ماشین ، عصبی دور زدم و با سرعت از اونجا دور شدم کل راهی به جاده بیوفتیم حرفی نزد که یهو
پانیذ: مگه نگفتم نکشش چرا این کارو کردی حق من مگه نبود من بخشیدمش
تحمل نکردم ماشین رو نگه داشتم عصبی سمتش چرخیدم
_تو خیلی بیجا کردی بخشیدی نگاه به دستت کردی با اینکه کبودی ها رفته هنوز بند بند دست درد میکنه فکر کردی تو بیخیال شدی من میشم
پانیذ: اما تو حق نداشتی قاتل شی
_اتفاقا چرا میشم قاتل تمام آدم های خودخواه روی زمین فهمیدی که زندگی این اون رو نابود کردن شده بازی سرگرمی زندگیشون
بحث رو ادامه نداد که ماشین رو به حرکت درآوردم و پا روی پدال گاز گذاشتم تا فقط برسیم شهر بعد از حدود ۱ ساعت جلوی در خونشون نگه داشتم
برگشت نگاهم کرد
پانیذ: این خوبیت رو روی چی حساب کنم
نیشخندی زدم و نزدیک اش شدم
_بزار رو حساب رابطهمون
ابرویی هاش از تعجب بالا پرید که مشتاق نگاهش کردم
پانیذ: رابطهمون مگه ما الان تو رابطهایم من خبر ندارم
چشمام رو باز و بسته کردم
_ما خیلی وقته تو رابطهایم اما تو خبر نداری و نمیخوای قبولش کنی
اخمی بین ابروهاش قرار گرفت
پانیذ: تا وقتی شغلت رو کنار نزاری مخصوصا قاتل شدن رو ما هیچ رابطه ای رو شروع نخواهیم کرد
_پس بهت امیدی هست
نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهم کرد
پانیذ: چرا داری این کاری انجام میدی من میدونم یه دلیل داره اون دلیلت چیه
اخم ریزی بین ابرو هام گرفت
_دلیل ام خیلی به جا ست خیالت راحت باشه تازه خیلیم سند و مدرک دارم برای آزادی خودم
پانیذ: اما گیر میوفتی رضا
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط