{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خفته در چشم تو نازیست که من می دانم

خفته در چشم تو نازیست که من می دانم
نگهت دفتر رازیست که من می دانم

قصه ایی را که به من طره کوتاه تو گفت
رشته عمر درازیست که من می دانم

بی نیازانه به ما می گذرد دوست، ولی
سینه اش بحر نیازیست که من می دانم

گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه را سوز و گدازیست که من می دانم

یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند
آن هم ای دوست مجازیست که من می دانم
دیدگاه ها (۳)

چہ بیقرار میشود شعرےڪہ مضمونش ...

من دست از سرت بر نمیدارم تا وقتی که آرام بذاریش روی شانه ام!...

کاش میشد هیچکس تنها نبودکاش میشد دیدنت رویا نبودگفته بودی با...

می‌بویم گیسوانت راتا فرشته‌ها حسودی کنندشانه می‌زنم موهایت ر...

نامه سرگشاده حسین دهباشیبه جواد موگوییجواد آقای موگویی!سلام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط