{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه خود زندگي كند.

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه خود زندگي كند.
دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود.
هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را برزمين انداخت و شكست.
... پسر وعروس از اين كثيف كاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدر بزرگ كاري بكنيم، وگرنه تمام خانه را به هم مي ريزد.
آنها يك ميز كوچك در گوشه اطاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد.
بعد از اينكه يك بشقاب ازدست پدر بزرگ افتاد و شكست، ديگر مجبور بود غذايش را در كاسه چوبي بخورد.
هر وقت هم خانواده او را سرزنش ميكردند، پدر بزرگ فقط اشك ميريخت و هيچ نميگفت.
يك روزعصر، قبل از شام، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد كه داشت با چند ته چوب بازي ميكرد.
پدر رو به او كرد و گفت: پسرم، داري چي درست ميكني؟
پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان كاسه هاي چوبي درست مي كنم كه وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي كرد و به كارش ادامه داد.
دیدگاه ها (۱۲)

سبک جالب و خلاقانه نقاش بلژیکیبن هین، 28 ساله، هنرمند بلژیکی...

جان مريم وای گل سرخ و سپیدم کی می‌آیی؟ بنفشه برگ بیدم...

فرازهایی از نهج البلاغهاز کسانی مباش که بدون عمل امید سعادت ...

فرازهايي از نهج البلاغه...حضرت علی(ع): مگر شما دگرگونی حالات...

Custom bride part : 5

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱³²/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ تهیونگ...کارو ب...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۰اولین شب زندگی مشتر...

فیک : بین راندها

نام: قرارداد نفرتPart:²¹ماشین جلوی تالار وایساد.همه یکی‌یکی ...

جادوی سیاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط