{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوچک به مهمان گفت: میخوای عروسکامو ببینی؟

دختر کوچک به مهمان گفت: میخوای عروسکامو ببینی؟

مهمان با مهربانی جواب داد: بله

دخترک دوید و همه عروسکاشو آورد. بعضی ازونا خیلی با نمک بودن

در بین اونا یک عروسک باربی هم بود.

مهمان از دخترک پرسید: کدومشونو از همه بیشتر دوست داری؟

و پیش خودش فکر کرد" حتما باربی"

اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید

دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم

نداشت اشاره کرد و گفت: اینو بیشتر از همه دوست دارم.

مهمان با کنجکاوی پرسید:

این که زیاد خوشگل نیست!

دخترک جواب داد:

آخه اگه منم دوستش نداشته باشم

دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه.

اونوقته که دلش میشکنه....
دیدگاه ها (۶)

گــاهی وقــتـا اونــقـد خــستـه مــیـشـی که حــوصلـه تـوضـیـ...

كامنت لطفا

راستی خدادلم هوای دیروز را کردههوای روزهای کودکی رادلم میخوا...

خودم هم حآلـم رآ نمـﮯ فهمم

پارت ۴۰ لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.سوفیا با تعجب نگاهش...

part 29چند دقیقه بعد کاسه الینا تقریبا به نصفش رسیده بود که ...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

پارت ۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.سوفیا بود.ـ ...

نام: قرارداد نفرتPart:61بعد از برگشتن به هتل، همه خسته بودن،...

🍷 شراب قرمزقسمت دوم: مهمان ناخواندهصدای شلیک هنوز توی گوش ری...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ به تایید س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط