#رمان #دنیای_من
#رمان #دنیای_من
پارت بیستم:
ای خاک برسرت دنیا
این چه طرز گفتن بود
ارشام کپ کرده بودو بهت زده به ارشین نگاه میکرد
پریدم بیرون اتاق
یکی زدم تو سرم
_ای خاک برسرت دنیا خاک برسرت خاک برسرتتتتت
به خودم اومدم دیدم همه مثل اینا که دارن بلانسبت بنده ی گرام به یه اسکل نگاه میکنن بهم نگاه میکنن
یهو دیدم همشون زدن زیر خندی
نیشم و باز کردم و الکی خندیدم
دگه شفا نمیده چه میتوان کرد؟
خدایی خدا جا امثال من گوسفند تولید میکرد الان وضعیت اریان اینطور نبود
انقدر که من به خودم ارادت دارم تا حالا انقدر احترام نصیبم نشده بود یه جا
چی میگم برا خودم؟
ارشام اومد بیرون
چشای هردوشون سرخ بود
بغض کردم
اوخی
دلم براشون میسوخت
اخه دختر ۱۶ ساله حیف نیس؟
رفتیم خونه ارشام
رفتم توی اتاق خوابمون که بخوابم
کم کم صدا بچه هام قطع شد
توی شب یهو بیدار شدم
داشت خوابم میبرد که احساس کردم سایه ای پشت پنجره ی اتاق دیدم
سیخ نشستم
اول فکر کردم توهم زدم
اما با نوری که اون فرد داخل اتاق زد فهمیدم نههه
ترس همه وجودم و گرفته بود
دهن باز کردم جیغ بکشم
دستمالی جلوی دهنم گرفته شد
من خوب این دستمال و میشناختم
میدونستم نفس بکشم بیهوشم
اما اخر کم اوردم و نفس عمیقی کشیدم و بعدم بیهوشی
(راوی)
اون دونفر با بیرحمی دخترک قصه را داخل پاکت مشکی بزرگی انداختن و به لبه ی پنجره حملش کردن و ان را به پایین خانه بردند
چون اتاق دنیا طبقه ی اول بود به راحتی میتوانستند این کار را انجام دهندحتی ان دخترانی که داخل این اتاق هم بودند فارغ از این اتفاق بودند
انها دخترک را با خود میبردند و دیگران فارغ از این اتفاق
صبح وقتی همه گرد میز ناهار خوری در خانه ی ارشام بودند خبری از دنیا نبود
دختران ان اتاق انقدر خابالود بودند که اهمیتی به داخل اتاق نداده بودند و دیگران فکر میکردند دنیا فعلا در خواب خوش به سر میبرد
اما کسی چه میدانست دخترک حال در چه حالیست یا اصلا کجاست؟
(اریا)
صبحانمون و خوردیم
اوخی خواهریم انقدر خسته بود که هنوز خواب بود
اما دیگه ظهر شده بود
اگه ناهارم نمیخورد بعدا ضعف میکرد
داشتم جوجه ها رو سیخ میکشیدم برای همین داد زدم
_ارشییییین
بعد از چند دقیقه صداش بلند شد
ارشین_بله؟
_بیا
اومد
ارشین_بگو
_برو دنیا رو بیدارش کن
ارشین_باش
رفت
(راوی)
ارشین رفت تا صدا بر دخترکی بزند که حال اصلا در اتاق نیست
ارشین در اتاق را که باز کرد اثری از دخترک نبود
همه جا را صدای او زد
اما وقتی خبری نبود
ناگاه چشمانش بر دستمالی خیره ماند
دستمالی که او هم خوب میشناختش
ان بیرحم ها دستمال را فراموش کرده بودند
ارشین با دیدن دستمال جیغی کشید
ارین و اریا و ارشام و دیگران سراسیمه وارد اتاق شدند
ارشین زد زیر گریه
میان هق هق خود به دستمالی که شب گذشته دخترک قصه را بیهوش کرده بود اشاره کرد و حال بود که دیگران اگاه از دلیل جیغ دخترک سرطانی شدند
انقدر جیغ دخترک بلند بود و از ته حنجره که علائم دیگری از بیماریش علائمی بدتر از خون بینی نیز پدیدار شد
.........
نظر بدین❤
پارت بیستم:
ای خاک برسرت دنیا
این چه طرز گفتن بود
ارشام کپ کرده بودو بهت زده به ارشین نگاه میکرد
پریدم بیرون اتاق
یکی زدم تو سرم
_ای خاک برسرت دنیا خاک برسرت خاک برسرتتتتت
به خودم اومدم دیدم همه مثل اینا که دارن بلانسبت بنده ی گرام به یه اسکل نگاه میکنن بهم نگاه میکنن
یهو دیدم همشون زدن زیر خندی
نیشم و باز کردم و الکی خندیدم
دگه شفا نمیده چه میتوان کرد؟
خدایی خدا جا امثال من گوسفند تولید میکرد الان وضعیت اریان اینطور نبود
انقدر که من به خودم ارادت دارم تا حالا انقدر احترام نصیبم نشده بود یه جا
چی میگم برا خودم؟
ارشام اومد بیرون
چشای هردوشون سرخ بود
بغض کردم
اوخی
دلم براشون میسوخت
اخه دختر ۱۶ ساله حیف نیس؟
رفتیم خونه ارشام
رفتم توی اتاق خوابمون که بخوابم
کم کم صدا بچه هام قطع شد
توی شب یهو بیدار شدم
داشت خوابم میبرد که احساس کردم سایه ای پشت پنجره ی اتاق دیدم
سیخ نشستم
اول فکر کردم توهم زدم
اما با نوری که اون فرد داخل اتاق زد فهمیدم نههه
ترس همه وجودم و گرفته بود
دهن باز کردم جیغ بکشم
دستمالی جلوی دهنم گرفته شد
من خوب این دستمال و میشناختم
میدونستم نفس بکشم بیهوشم
اما اخر کم اوردم و نفس عمیقی کشیدم و بعدم بیهوشی
(راوی)
اون دونفر با بیرحمی دخترک قصه را داخل پاکت مشکی بزرگی انداختن و به لبه ی پنجره حملش کردن و ان را به پایین خانه بردند
چون اتاق دنیا طبقه ی اول بود به راحتی میتوانستند این کار را انجام دهندحتی ان دخترانی که داخل این اتاق هم بودند فارغ از این اتفاق بودند
انها دخترک را با خود میبردند و دیگران فارغ از این اتفاق
صبح وقتی همه گرد میز ناهار خوری در خانه ی ارشام بودند خبری از دنیا نبود
دختران ان اتاق انقدر خابالود بودند که اهمیتی به داخل اتاق نداده بودند و دیگران فکر میکردند دنیا فعلا در خواب خوش به سر میبرد
اما کسی چه میدانست دخترک حال در چه حالیست یا اصلا کجاست؟
(اریا)
صبحانمون و خوردیم
اوخی خواهریم انقدر خسته بود که هنوز خواب بود
اما دیگه ظهر شده بود
اگه ناهارم نمیخورد بعدا ضعف میکرد
داشتم جوجه ها رو سیخ میکشیدم برای همین داد زدم
_ارشییییین
بعد از چند دقیقه صداش بلند شد
ارشین_بله؟
_بیا
اومد
ارشین_بگو
_برو دنیا رو بیدارش کن
ارشین_باش
رفت
(راوی)
ارشین رفت تا صدا بر دخترکی بزند که حال اصلا در اتاق نیست
ارشین در اتاق را که باز کرد اثری از دخترک نبود
همه جا را صدای او زد
اما وقتی خبری نبود
ناگاه چشمانش بر دستمالی خیره ماند
دستمالی که او هم خوب میشناختش
ان بیرحم ها دستمال را فراموش کرده بودند
ارشین با دیدن دستمال جیغی کشید
ارین و اریا و ارشام و دیگران سراسیمه وارد اتاق شدند
ارشین زد زیر گریه
میان هق هق خود به دستمالی که شب گذشته دخترک قصه را بیهوش کرده بود اشاره کرد و حال بود که دیگران اگاه از دلیل جیغ دخترک سرطانی شدند
انقدر جیغ دخترک بلند بود و از ته حنجره که علائم دیگری از بیماریش علائمی بدتر از خون بینی نیز پدیدار شد
.........
نظر بدین❤
- ۴.۵k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط