#رمان #دنیای_من
#رمان #دنیای_من
پارت بیست و یکم:
دخترک اوقی زد و در دسشویی دوید
مایع ای قرمز رنگی از دهان او خارج شد
دخترک شکه دستی بر دهان گذاشت
با دیدن خون چشم هایش گرد شد
اما یاد حرف دکتر افتاد
(شاید اتفاق های دگری هم برایت بیفتد)
دخترک امد بیرون
همه با تعجب به دخترک نگاه میکردن
دخترک دستش رو شد و غم خود را با دیگران شریک شد
ناگاه همه یادشان بر دختری افتاد که حال معلوم نیس کجاس
اما این خانه یک خوبی هم داشت
دوربین های مداربسته
اما وقتی روی خود را پوشانده باشند چگونه تشخیص دهند........
(دنیا)
با درد چشام و باز کردم
نمیتونستم تکون بخورم
میخواستم جیغ بکشم اما چیزی مانع شد
دستمالی که دور دهانم پیچیده شده بود
نگاهم به اتاق افتاد
جووووون چه اتاقی
به به چه خوشگله
یعنی خاک بر سرم دزدیدنم دارم میگم اتاقه چه قشنگه؟
خدایا یه سوال فیزیکی برام پیش اومده
احیانا منگل تر از من هم افریده ای؟
چی میگم برا خودم
فردی وارد اتاق شد
با دیدنش چشام گرد شد
باورم نمیشد
نه این اون نیست
نه خوابه
چشمکی زد
با لبخندی خبیث گفت
پسره_چطوری عشقم؟
و فقط برای من یاداوری چندسال قبل شد
(۳ سال قبل(۱۳ سالگی دنیا))
_بابا حالا واجبه؟
بابا(پدری که ۱۶ سال دنیا رو بزرگ میکنه قاتی نکنین باهم)_نه گلم ولی من دوست دارم اینکارو بکنم تو خودت و بذار جای اونا پسره از تو دوسال بزرگتره ما دختره که همسن توعه عزیزم اگه زندگی تو اینطور بود چی؟
_ووووی خدا نکنه
بابا لبخندی زد
بابا_اما زندگی اینا اینطوره گلم ببین تو دوست نداری ولی جای دوری نمیره که بهوش کمک کنیم
_ولی اونا از من خوششون نمیاد
بابا_درست میشه
باز فکر کردم
خالم چندسال قبل سرپرستی دوتا فرزندو به نام های طاهر که حالا ۱۵ سالشه و طاهره که همسن خودمه و ۱۳ سالشه را به سرپرستی قبول میکنه اما امسال در اثر تصادفی فوت میشن و پدرم میخواد سرپرستی اینا رو به عهده بگیره
نمیدونم من چیکارشون و کردم اما اینو میدونم اگه تنها گیرم بیارنم یه چاقو میزنن قشنگ در جا بندرو میکشن
پفففففففففففف
بالخره بابا کار خودشو کرد و سر پرستی اونا رو به عهده گرفتن
حالا اومدن توی خونه ی ما زندگی میکنن
(۱ سال بعد(۱۴ سالگی دنیا))
تو این یک سال خیلی راحت تونستن توجه و اعتماد مامان و بابا رو کسب کنن
الانم مامان و بابا رفتن بیرون و من و با این دوتا اژدها تنها گذاشتنم
طاهره_هوی نکبت
کلا بیشعوره
همینطور عادی حرف زدنشه
مثل خودش جوابشو دادم
_بنال میمون
اتیشی شد
طاهره_پاتَرَک بیا (کاشونی_پاشو بیا)
رفتم جلوش وایسادم
_زرت و بزن
نگاهی به لباسم انداختم
شک کردم چیزی نشده باشه
نگاهی به لباسم کردم
یه تاپ مشکی با شلوارک سفید
یهو دیدم چشاش برق زد
واااااا؟
طاهره_طاهرررر
طاهر اومد
طاهر_بگو
طاهره_حله
احیانا چیشد؟
چیشد؟
یهو دیدم طاهر نگاهی بهم انداخت و چشاش برق زد
دستش رفت سمت کمربندش
ترش وجودم و گرفت
اما خودم و خونسرد نشون دادم
داشتم سکته میزدم
این چه گ*ه*ی میخواست بخوره؟
کمربندشو باز کردو برد بالا
این ....
این میخواست منو بزنه؟
و بعد از اون کمربند اومد پایین به طرف کمر من رفت و................
..............
نظر بدین❤
پارت بیست و یکم:
دخترک اوقی زد و در دسشویی دوید
مایع ای قرمز رنگی از دهان او خارج شد
دخترک شکه دستی بر دهان گذاشت
با دیدن خون چشم هایش گرد شد
اما یاد حرف دکتر افتاد
(شاید اتفاق های دگری هم برایت بیفتد)
دخترک امد بیرون
همه با تعجب به دخترک نگاه میکردن
دخترک دستش رو شد و غم خود را با دیگران شریک شد
ناگاه همه یادشان بر دختری افتاد که حال معلوم نیس کجاس
اما این خانه یک خوبی هم داشت
دوربین های مداربسته
اما وقتی روی خود را پوشانده باشند چگونه تشخیص دهند........
(دنیا)
با درد چشام و باز کردم
نمیتونستم تکون بخورم
میخواستم جیغ بکشم اما چیزی مانع شد
دستمالی که دور دهانم پیچیده شده بود
نگاهم به اتاق افتاد
جووووون چه اتاقی
به به چه خوشگله
یعنی خاک بر سرم دزدیدنم دارم میگم اتاقه چه قشنگه؟
خدایا یه سوال فیزیکی برام پیش اومده
احیانا منگل تر از من هم افریده ای؟
چی میگم برا خودم
فردی وارد اتاق شد
با دیدنش چشام گرد شد
باورم نمیشد
نه این اون نیست
نه خوابه
چشمکی زد
با لبخندی خبیث گفت
پسره_چطوری عشقم؟
و فقط برای من یاداوری چندسال قبل شد
(۳ سال قبل(۱۳ سالگی دنیا))
_بابا حالا واجبه؟
بابا(پدری که ۱۶ سال دنیا رو بزرگ میکنه قاتی نکنین باهم)_نه گلم ولی من دوست دارم اینکارو بکنم تو خودت و بذار جای اونا پسره از تو دوسال بزرگتره ما دختره که همسن توعه عزیزم اگه زندگی تو اینطور بود چی؟
_ووووی خدا نکنه
بابا لبخندی زد
بابا_اما زندگی اینا اینطوره گلم ببین تو دوست نداری ولی جای دوری نمیره که بهوش کمک کنیم
_ولی اونا از من خوششون نمیاد
بابا_درست میشه
باز فکر کردم
خالم چندسال قبل سرپرستی دوتا فرزندو به نام های طاهر که حالا ۱۵ سالشه و طاهره که همسن خودمه و ۱۳ سالشه را به سرپرستی قبول میکنه اما امسال در اثر تصادفی فوت میشن و پدرم میخواد سرپرستی اینا رو به عهده بگیره
نمیدونم من چیکارشون و کردم اما اینو میدونم اگه تنها گیرم بیارنم یه چاقو میزنن قشنگ در جا بندرو میکشن
پفففففففففففف
بالخره بابا کار خودشو کرد و سر پرستی اونا رو به عهده گرفتن
حالا اومدن توی خونه ی ما زندگی میکنن
(۱ سال بعد(۱۴ سالگی دنیا))
تو این یک سال خیلی راحت تونستن توجه و اعتماد مامان و بابا رو کسب کنن
الانم مامان و بابا رفتن بیرون و من و با این دوتا اژدها تنها گذاشتنم
طاهره_هوی نکبت
کلا بیشعوره
همینطور عادی حرف زدنشه
مثل خودش جوابشو دادم
_بنال میمون
اتیشی شد
طاهره_پاتَرَک بیا (کاشونی_پاشو بیا)
رفتم جلوش وایسادم
_زرت و بزن
نگاهی به لباسم انداختم
شک کردم چیزی نشده باشه
نگاهی به لباسم کردم
یه تاپ مشکی با شلوارک سفید
یهو دیدم چشاش برق زد
واااااا؟
طاهره_طاهرررر
طاهر اومد
طاهر_بگو
طاهره_حله
احیانا چیشد؟
چیشد؟
یهو دیدم طاهر نگاهی بهم انداخت و چشاش برق زد
دستش رفت سمت کمربندش
ترش وجودم و گرفت
اما خودم و خونسرد نشون دادم
داشتم سکته میزدم
این چه گ*ه*ی میخواست بخوره؟
کمربندشو باز کردو برد بالا
این ....
این میخواست منو بزنه؟
و بعد از اون کمربند اومد پایین به طرف کمر من رفت و................
..............
نظر بدین❤
- ۵.۰k
- ۰۲ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط