نانوایی شلوغ بودو چوپان مدام این پا وآن پا میکرد؛نانوا به
نانوایی شلوغ بودو چوپان مدام این پا وآن پا میکرد؛نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم رو رها کرده ام آمده ام نان بخرم.میترسم گرگ ها شکمشان را پاره کنند.
نانوا گفت:چرا گوسفندان را به خدا نسپرده ای؟
گفت:سپرده ام.
اما او خدای گرگها هم هست...
گفت:گوسفندانم رو رها کرده ام آمده ام نان بخرم.میترسم گرگ ها شکمشان را پاره کنند.
نانوا گفت:چرا گوسفندان را به خدا نسپرده ای؟
گفت:سپرده ام.
اما او خدای گرگها هم هست...
- ۲.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط