{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوشتن

نوشتن

قطره ای روشنایی

بر ظلمت یک معنا چکید

اندوهم شعله گرفت...

در کنارش

عشق ترا نوشتم.

تو

صبح را در آغوش گرفتم

دست هایم جاده ی نخستین پرتو طلایی گون آفتاب شدند و

معبری برای چشم هایت.

دهان کوه را بوسیدم

لبانم چشمه ای شدند و

زمزمه هایت از نو درخشیدند.
دیدگاه ها (۲)

وقتی انسان ها از تنهایی می نالند، منظورشان این نیست که اطراف...

نیشتمانمن ناوم خه‌ونهخه‌لكی ولاتی ئه‌فسوونمباوكم شاخه ودایكم...

این چه رازی است که آنچه را می خواهیم به یاد آوریم، فراموش می...

عاشق شدن چیز ساده ایست …. آنقدر که همه ی انسانها توان تجربه ...

قطره‌ای روشنایی بر ظلمت یک معنا چکید اندوهم شعله گرفت… کن...

صبح را در آغوش گرفتمدست‌هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند و...

صبح را در آغوش گرفتم دست‌هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند ...

صبح را در آغوش گرفتم دست‌هايم خيابان نخستين تابش آفتاب شدند ...

آن‌گاه که لشکریانِ سایه با چکمه‌های سنگینِ خویش بر سینه زمین...

آن‌گاه که لشکریانِ سایه با چکمه‌های سنگینِ خویش بر سینه زمین...

من به عشق می اندیشم ....به تن لرزان سپیدار در رقص نسیم به هم...

🌑 part ⁷ – بیداری در دل تاریکی✨دروازه ی نخستیننور طلایی اطرا...

#سرچشمه‌و‌شبانه...در تاریکی چشمانت را جستمدر تاریکی چشم‌هایت...

ᴘᴀʀᴛ34

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط