{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح را در آغوش گرفتم

صبح را در آغوش گرفتم
دست‌هايم خيابان نخستين تابش آفتاب شدند و
معبري براي چشمان تو
دهان كوه را بوسيدم
لبانم چشمه‌اي شدند و
زمزمه‌هايت از نو درخشيدند
سرم را به روي پاي شب گذاشتم و
خواب‌هايم آيينه‌ي شعر شد و
زيبايي ترا در آن ديدند
عشق مرا به تو ديدند ..


{ شيرکو بيکس }
دیدگاه ها (۱)

باران را به خانه دعوت کردم آمد ، ماند ،‌ و رفت شاخه گلی برای...

تا روزِ مرگ‌ فرش‌ بافت‌ و گُل‌ کاشت‌ اما هرگز نه‌ فرشی‌ زیرِ...

به یاد دارم چه بسیار که برف چون مهمانی ديرهنگام می آمد و نرم...

شقایقی عاشق بوته ی تمشکی شد به بالین او نشست و خون خود را در...

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

صبح را در آغوش گرفتمدست‌هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند و...

صبح را در آغوش گرفتم دست‌هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند ...

نوشتنقطره ای روشناییبر ظلمت یک معنا چکیداندوهم شعله گرفت...د...

ترجمه‌ی شعرهایی از برهان برزنجی

#سرچشمه‌و‌شبانه...در تاریکی چشمانت را جستمدر تاریکی چشم‌هایت...

و بدونِ شکقرار های از پیش تعیین نشدهو خیابان های تاریک و خلو...

جمال ثریا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط