{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌ترسیدم عاشقت شده باشم،

می‌ترسیدم عاشقت شده باشم،
مثل زمین که می‌ترسید زیر برکه کوچکی غرق شود
و آسمان که می‌دانست
یک شب پرنده‌ای تمام بادهایش را به مسیر دیگری می‌بَرد.
می‌ترسیدم...
و عشق در تمام خواب‌هایم می‌غلتید.
می‌ترسیدم...
و ملافه‌ها حالت تهوع داشتند.
گاهی برای ترسیدن دیر می‌شود،
آنقدر که دست‌هایت را با تمام پنجره‌ها باز می‌کنی
و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی،
دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی.

خودت را به خواب بزن،
پیش از آنکه ناچار شوی برای خودت قصه‌های تازه ببافی،
از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند، باید بشکنی.
دیدگاه ها (۲)

به کسی کینه نگیریددل بی کینه قشنگ استبه همه مهر بورزیدبه خدا...

اینجا یکی برای خودش تار می زنداینجا یکی از عاشقیش جار می زند...

میگن سر تا پاشو طلا گرفته اینه

.

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

فصل دومپارت نوزدهم | آخرین روزهای انتظارسه هفته مانده بود......

"Silent Voice"پارت ¹¹توی راه خاکی که صاف شده بود قدم می‌زدند...

فصل دومپارت هجدهم | نزدیک‌تر از همیشه، دورتر از همیشهیک سال ...

فصل دومپارت بیست و یکم | حقیقتی که پنهان ماندلیانا نمی‌دانست...

P : 31

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط