{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نوزدهم:بی قرار

پارت نوزدهم:بی قرار
(Rose)
تهیونگ با همان عجله به بیمارستان برگشته بود.
ولی وقتی که رسید،دیگه خیلی دیر شده بود.
دختر کوچولوش چشم به دنیا باز کرده بود.
و مادرش،هنوز در تخت بیمار بود.
دخترش لبخند میزد،بی آنکه بداند در مدت زمانی کوتاه،کوتاه تر از آنچه که بتواند تصور کند،مادرش را از دست میدهد.
چیزی در قلبش لرزید.
حس پدرانه.
با چاشنی عوضی بودن.
هنوز ۱ ساعت هم از به دنیا اومدن دخترش نگذشته،که باید مادرش را طلاق بده.
او قسم خورد و حالا کاری از دستش برنمیاد.
این یک تله بود.
و او بارها و بارها به خودش لعنت فرستاد که چرا به آنجا رفت.
"آقای کیم؟"
چشمانش خیره به کف زمین بود. کنار صندلی که درست بغل تخت دخترش بود،نشسته بود و ظاهرا در حال بازی با انگشتان کوچکش بود.
بدون اینکه به پرستار نگاهی بیندازد جوابش را داد. "خودمم"
پرستار:بفرمایید یه سری فرم رو پر کنید. همسرتون به زودی بهوش میان
انگار با شنیدن خبر سلامتی سولار انرژی برای راه رفتن گرفت.
یک قدم بر داشت،اما فورا به عقب برگشت.
بوسه ای روی پیشانی دخترکش گذاشت و سپس راهی شد.
مکالمه اش با دکتر آنقدر هم طولانی نبود،آن هم درست زمانی که او به دنبال طلاق بود.
فقط چند نکته برای زمان پس از ترخیص شدن سولار.
تشکری آرام از دکتر کرد،که بعید میدانم خودش هم آن را شنیده باشد.
بی درنگ از اتاق بیرون زد.
در همان قدم اول سرجایش خشک شد. او میخواست برود،اما بدنش،پاهایش،هیچکدام،یاری نمی کردند،حتی چشم هایش.
که دلیلش هم واضح بود. سولار.
عصایی در دست داشت و به دیوار تکیه کرده بود. نگاه ها خشک بودند،اما قلب ها بی قرار می تپیدند.
دیدگاه ها (۰)

پارت بیستم:عشق من،در قلب او شکست(Rose)چند قدم آهسته برداشت.ا...

پارت بیست و یکم:قلب های آشفته(Rose)مدتی گذشته بود.اما هردو د...

پارت هجدهم:غیرمنتظره(Rose)آماده بود در همون لحظه چندتا از پر...

پارت هفدهم:ناگوار(Rose)لحظاتی از ترک کردن خاک مادربزرگش می گ...

شروع فیک معشوقه ی شیطان🩸𓇼 ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼روزی از روز ها در یک...

از گپ چی پی تی خواستم یک سناریو درمورد آکاری و شیبکوتارو درس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط