عاشق رئیسم شدمپارت
عاشق رئیسم شدم♡پارت۵۳
سوهی ویو: داشتم با گوشیم ور میرفتم که یادم افتاد امشب فشن شو داریم مث جت بلند شدم حاظر شدم رفتم پایین دیدم جیمینم حاظره و رفتیم محل فشن شو رفتیم داخل که کوک و ته رو دیدم(اون حرفاو اتافاقا افتاد)بعد رفتیم خونه و خوابیدیم
ساعت ۷صبح🌞:
(امروز کوک به هنه مرخصی داده)
سوهی ویو:
با حس کلافگی از خواب بیدار شدم رفتم پایین دست و صورتمو شستم و ی قرص خوردم و رفتم تو اتاقم رو تختم نشستم که خوشیم زنگ خورد لیا بود با ذوق جواب دادم
سوهی: الو دختر چطوریییی
لیا:سلاامممم خوبم ت چطوری
سوهی: خوبم دلم برات تنگ شدههه
لیا:وای منممم
سوهی: چ عجب این موقعه صبح بیداری
لیا:یااا یجوری میگی انگار من تا ساعت ۳ ظهر میخوابم
سوهی: ساعت ۳ که ظهر نیس بعد از ظهره
لیا:حالا هرچی خب بگو ببینم چخبر
سوهی: هیچی از وقتی رفتی دیگه هیچی خوش نمیگذره
لیا:نه بابا
سوهی: بخدااا
لیا:باشه بابا تا تو باشی قدر منو بدونی
سوهی: واه واه واه
لیا:راستی چخبر از جیمین
سوهی: هیچ میگذرونه
لیا:چند بار بهش زنگ زدم جواب نمیده خونس
سوهی: نمیدونم فک نکنم
لیا:اوک من برم دوباره زنگ میزنم
سوهی: اوک بای
لیا:بای
تلفنم رو غظ کردم رو تخت دراز کشیدم که با خودم گفتم برم پیش کوک تا خوشحالش کنم سریع از تخت بلند شدم موهامو بستم لباس خوشگلم پوشیدم و آرایشم کردم و کیفمو برداشتم رفتم سوار تاکسی شدم و رفتم خونه کوک بعد چند مین رسیدم زنگ خونه رو زدم که در باز شد...با چیزی که دیدم چشمام پر اشک شد ...یوری با ی لباس کوتاه و تقریبا نازک جلو در بود
یوری:ت اینجا چیکار داری
مغزم هنگ کرده بود نمیتونستم باور کنم....سریع برگشتم خونه و تا میتونستم گریه کردم آخه چرا من چرا.....😭😭😭و خوابم برد
کوک ویو:
از خواب بیدار شدم و لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون میخواستم برم پیاده روی چند ساعت بعد برگشتم رفتم تو دیدم یوری با ی لباس کوتاه و نازک رو مبل نشسته
یوری:کوکی اومدی
کوک:اوم
یوری:برنامت چیه
کوک:ی سری کار دارم انجام بدم
یوری:اوم باش صبحانه خوردی
کوک:اره
بعد لباسمو عوض کردم و رفتم پیش اوستا ساعت ۳ بعد ظهر بود رفتم خونه سوهی بهش سر بزنم زنگ زدم که دیدم جیمین با سرو وضع خیس در رو باز کرد
............
شرایط پارت بعد: نداریمممم😚😁
سوهی ویو: داشتم با گوشیم ور میرفتم که یادم افتاد امشب فشن شو داریم مث جت بلند شدم حاظر شدم رفتم پایین دیدم جیمینم حاظره و رفتیم محل فشن شو رفتیم داخل که کوک و ته رو دیدم(اون حرفاو اتافاقا افتاد)بعد رفتیم خونه و خوابیدیم
ساعت ۷صبح🌞:
(امروز کوک به هنه مرخصی داده)
سوهی ویو:
با حس کلافگی از خواب بیدار شدم رفتم پایین دست و صورتمو شستم و ی قرص خوردم و رفتم تو اتاقم رو تختم نشستم که خوشیم زنگ خورد لیا بود با ذوق جواب دادم
سوهی: الو دختر چطوریییی
لیا:سلاامممم خوبم ت چطوری
سوهی: خوبم دلم برات تنگ شدههه
لیا:وای منممم
سوهی: چ عجب این موقعه صبح بیداری
لیا:یااا یجوری میگی انگار من تا ساعت ۳ ظهر میخوابم
سوهی: ساعت ۳ که ظهر نیس بعد از ظهره
لیا:حالا هرچی خب بگو ببینم چخبر
سوهی: هیچی از وقتی رفتی دیگه هیچی خوش نمیگذره
لیا:نه بابا
سوهی: بخدااا
لیا:باشه بابا تا تو باشی قدر منو بدونی
سوهی: واه واه واه
لیا:راستی چخبر از جیمین
سوهی: هیچ میگذرونه
لیا:چند بار بهش زنگ زدم جواب نمیده خونس
سوهی: نمیدونم فک نکنم
لیا:اوک من برم دوباره زنگ میزنم
سوهی: اوک بای
لیا:بای
تلفنم رو غظ کردم رو تخت دراز کشیدم که با خودم گفتم برم پیش کوک تا خوشحالش کنم سریع از تخت بلند شدم موهامو بستم لباس خوشگلم پوشیدم و آرایشم کردم و کیفمو برداشتم رفتم سوار تاکسی شدم و رفتم خونه کوک بعد چند مین رسیدم زنگ خونه رو زدم که در باز شد...با چیزی که دیدم چشمام پر اشک شد ...یوری با ی لباس کوتاه و تقریبا نازک جلو در بود
یوری:ت اینجا چیکار داری
مغزم هنگ کرده بود نمیتونستم باور کنم....سریع برگشتم خونه و تا میتونستم گریه کردم آخه چرا من چرا.....😭😭😭و خوابم برد
کوک ویو:
از خواب بیدار شدم و لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون میخواستم برم پیاده روی چند ساعت بعد برگشتم رفتم تو دیدم یوری با ی لباس کوتاه و نازک رو مبل نشسته
یوری:کوکی اومدی
کوک:اوم
یوری:برنامت چیه
کوک:ی سری کار دارم انجام بدم
یوری:اوم باش صبحانه خوردی
کوک:اره
بعد لباسمو عوض کردم و رفتم پیش اوستا ساعت ۳ بعد ظهر بود رفتم خونه سوهی بهش سر بزنم زنگ زدم که دیدم جیمین با سرو وضع خیس در رو باز کرد
............
شرایط پارت بعد: نداریمممم😚😁
- ۱۰.۸k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط