{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رهایم کردی و رهایت نکردم!

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!

یغما گلرویی
دیدگاه ها (۲)

عشق ایستادنیمه راهباز ماند از آمدن،میان مهتاب و شب و آواز از...

ناودانها شر شر باران بی صبری استآسمان بی حوصله ، حجم هوا ابر...

محبوب من بیاتا اشتیاق بانگ تو در جان خسته امشور و نشاط عشق ر...

من تمنا کردمکه تو با من باشی،تو بمن گفتی:هرگز،هرگز،پاسخی سخت...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»بابا...🖤🥀این روزها ...

فراتر از خویش

💙در میان راهروهای سردِ بلاتکلیفی، هنوز صدای تپشِ قلبت را از ...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

نام رمان: سایه‌ی نقره‌ایباران شدیدی به شیشه‌های عمارتِ سنگی ...

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

سناریو جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط