تولد آلفا p²⁸
تولد آلفا p²⁸
*یک هفته بعد*
ویو تهیونگ
امروز مثل همیشه از خواب بیدار شدم و رفتم صبحانه درست کنم. از گوشیم یه پیامی اومده بود. یونگی هیونگ بود.
پیام...
یونگی: سلام چطوری؟ خوبی؟ خواب که نبودی؟
تهیونگ: سلام نه تازه داشتم صبحانه آماده میکردم.
یونگی: آها که اینطور. ببین امشب جین و نامجون هیونگ میان خونه ی ما، تازه چند وقتی هست که ماهم شمارو ندیدیم پاشین بیاین اینجا دور هم جمع شیم.
تهیونگ: اوکی باشه، ولی باید با کوک صحبت کنم شرایط رو پیش بینی کنم.
یونگی: اگر اوکی شد زنگ بزن.
تهیونگ: اوکی.
پایان پیام.
جین و نامجون چهار سال باهم دیگه ازدواج کردن و یه بچه ی کوچیک به نام سوزی دارن یه دختر کوچولو و مثل خودشون کیوت و باحال. جیمین و یونگی هم (بهتون گفتم که تغییر ایجاد کردم دوس جونیا)
جیمین و یونگی هم دو سال ازدواج کردن و یونگی بچه میخواد ولی جیمین هنوز آماده گیش و نداره. (برای این فیک هم برنامه ای دارم 😏)
خلاصه صبحانه رو آماده کردم و رفتم کوک رو بیدار کنم. تقه ای به در زدم.
تهیونگ: دلبر آلفا نمیخوای بیدار شی لنگه ظهر شده ها !!
کوک: اوووممم ددی.
رفتم روی تخت نشستم.
تهیونگ: جان ددی؟ چیزی لازم داری؟
کوک: از دیشب با ساعت چهار این توله هات داشتن من و لگد مالی میکردن.
روی کوک خیمه زدم و لباسش و بالا دادم و کلاااا شکمش و بوسیدم.
کوک: الفاااا بچه هام و خوردی.
تهیونگ: ببخشید بیبی خیلی روی کردم. پاشو بریم صبحانه بخوریم.
به کوک کمک کردم که بریم صبحانه بخوریم . کوک رفت دست و صورتش و بشوره منم رفتم چایی بریزم. و نشستیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم.
تهیونگ: بیبی یونگی هیونگ پیام داد امروز بریم خونشون. برنامه ای که نداری؟
کوک: عههههه پس خرید چیییی؟
تهیونگ: آخه چه خریدی؟ ما که کلی خرید کردیم هم برای تو هم برای توله هامون.
کوک: خوراکی.
تهیونگ: خالا فردا برات میگیرم. الان بریم خونشون یا نه؟
کوک: اوممممم باشه بریم. دلم برای هیونگام خیییلی تنگیده. ولی قبلش باید برم حموم. میشه کمکم کنی؟
تهیونگ: حتما بیبی.
صبحانمون و خوردیم و رفتیم توی اتاق، کوک رو لخت کردم و آروم کمکش کردم که بره توی وان، خودم هم رفتم داخلش و امگا کوچولو تکیه داده بود به من و هی خودش و به من میچسبوند. (دعا کنید مسدود نشم)
و بعد از حموم رفتیم تا آمده شم (اسلاید های بعدی)
و بعد آتیش کردیم رفتیم خونه ی یونمین.
......
*یک هفته بعد*
ویو تهیونگ
امروز مثل همیشه از خواب بیدار شدم و رفتم صبحانه درست کنم. از گوشیم یه پیامی اومده بود. یونگی هیونگ بود.
پیام...
یونگی: سلام چطوری؟ خوبی؟ خواب که نبودی؟
تهیونگ: سلام نه تازه داشتم صبحانه آماده میکردم.
یونگی: آها که اینطور. ببین امشب جین و نامجون هیونگ میان خونه ی ما، تازه چند وقتی هست که ماهم شمارو ندیدیم پاشین بیاین اینجا دور هم جمع شیم.
تهیونگ: اوکی باشه، ولی باید با کوک صحبت کنم شرایط رو پیش بینی کنم.
یونگی: اگر اوکی شد زنگ بزن.
تهیونگ: اوکی.
پایان پیام.
جین و نامجون چهار سال باهم دیگه ازدواج کردن و یه بچه ی کوچیک به نام سوزی دارن یه دختر کوچولو و مثل خودشون کیوت و باحال. جیمین و یونگی هم (بهتون گفتم که تغییر ایجاد کردم دوس جونیا)
جیمین و یونگی هم دو سال ازدواج کردن و یونگی بچه میخواد ولی جیمین هنوز آماده گیش و نداره. (برای این فیک هم برنامه ای دارم 😏)
خلاصه صبحانه رو آماده کردم و رفتم کوک رو بیدار کنم. تقه ای به در زدم.
تهیونگ: دلبر آلفا نمیخوای بیدار شی لنگه ظهر شده ها !!
کوک: اوووممم ددی.
رفتم روی تخت نشستم.
تهیونگ: جان ددی؟ چیزی لازم داری؟
کوک: از دیشب با ساعت چهار این توله هات داشتن من و لگد مالی میکردن.
روی کوک خیمه زدم و لباسش و بالا دادم و کلاااا شکمش و بوسیدم.
کوک: الفاااا بچه هام و خوردی.
تهیونگ: ببخشید بیبی خیلی روی کردم. پاشو بریم صبحانه بخوریم.
به کوک کمک کردم که بریم صبحانه بخوریم . کوک رفت دست و صورتش و بشوره منم رفتم چایی بریزم. و نشستیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم.
تهیونگ: بیبی یونگی هیونگ پیام داد امروز بریم خونشون. برنامه ای که نداری؟
کوک: عههههه پس خرید چیییی؟
تهیونگ: آخه چه خریدی؟ ما که کلی خرید کردیم هم برای تو هم برای توله هامون.
کوک: خوراکی.
تهیونگ: خالا فردا برات میگیرم. الان بریم خونشون یا نه؟
کوک: اوممممم باشه بریم. دلم برای هیونگام خیییلی تنگیده. ولی قبلش باید برم حموم. میشه کمکم کنی؟
تهیونگ: حتما بیبی.
صبحانمون و خوردیم و رفتیم توی اتاق، کوک رو لخت کردم و آروم کمکش کردم که بره توی وان، خودم هم رفتم داخلش و امگا کوچولو تکیه داده بود به من و هی خودش و به من میچسبوند. (دعا کنید مسدود نشم)
و بعد از حموم رفتیم تا آمده شم (اسلاید های بعدی)
و بعد آتیش کردیم رفتیم خونه ی یونمین.
......
- ۲۱.۵k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط