در ادامه
در ادامه....
P.3
تنشی در هوا سنگینی میکرد که نفس کشیدن را سخت کرده بود. چشمان جونگکوک از خشم سرخ شده بود. با حرکتی سریع، گوشه لبش را محکم گاز گرفت و دستش را روی کمرش برد. در کسری از ثانیه، صدای کلیک یک اسلحه در سکوت پیچید و او اسلحهای را بیرون کشید.
"چی؟ چخبر است؟" این اسلحه از کجا ظاهر شد؟
و دقیقاً در همان لحظه آقای لی نیز اسلحهای را بیرون کشید. قلبم دیوانهوار به قفسه سینهام کوبید. قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
هر دو اسلحه اکنون هدفگیری شده بود، نشانه رفته به سمت دیگری.
آب دهانم را به سختی قورت دادم. گویی از جهان خارج شده بودم. ضربان قلبم چنان سریع میزد که در گوشم میپیچید، دردی شدید در سینه حس میکردم و توان نفس کشیدن را نداشتم. دستانم از لرزش از کنترل خارج شده بودند.
ناخودآگاه دستم را بالا بردم و جلوی چشمانم گرفتم. دنیای اطرافم محو شد. **دوباره؟** چرا باید این کابوس تکرار شود؟ واقعاً دیگر توان تحمل ندارم.
درست زمانی که در دنیای ترس خودم غرق بودم، دستی گرم و محکم روی شانهام حس کردم که مرا به آرامی به سمت خود کشید. سرم را برگرداندم و چشمانم را باز کردم.
او لبخندی زد و فاصلهاش را با من کمتر کرد، لبهایش نزدیک گوشم زمزمه کرد
"آروم باش پرنسس من. اینجام، نترس."
تمامی ترس وجودم ناگهان محو شد. یک نفس عمیق کشیدم. قلبم هنوز تند میزد، اما اینبار دیگر از ترس نبود؛ این ضربان از حسی تازه بود که برای اولین بار تجربه میکردم. حسی که با لمس دستش بر شانهام به من آرامش میداد. حسی که در اعماق قلبم به او اعتماد داشتم؛ حسی که از همان لحظه اول که دیدمش، آشنا به نظر میرسید.
این احساس عشق بود... من عاشق شدم.
همچنان که در این دنیای جدید و پر از حس غرق بودم، صدای **شلیک** بلندی فضا را شکافت.
آقای لی، قبل از آنکه بتواند هدف را بزند، در را با یک حرکت باز کرد و با سرعتی باورنکردنی به بیرون دوید.
ترس مانند موجی سرد دوباره به سمتم هجوم آورد. همان ثانیه، دنیا برای من متوقف شد. تیری که رها شده بود، مستقیم به سمت مقصدی که من بودم، میآمد.
جونگکوک با یک جهش برقآسا خود را به من رساند و با تمام قدرت مرا به زمین پرت کرد.
تیر، روی شانهاش فرود آمد.
در همان لحظه، با اینکه جسمم آسیبی ندیده بود، حس کردم تمام وجودم، تمام روحم، دردی وحشتناک را تجربه میکند. با تمام قدرتی که داشتم جیغ کشیدم و به سمتش دویدم
"جونگکوک!"
دستش را گرفتم. دستش به خاطر زخم شانه خونی شده بود. گونهام خیس شده بود و با هر بار پلک زدنم، اشکی روی دستان خونآلود جونگکوک میافتاد.
جونگکوک دستش را بالا آورد و با شست دست خونآلودش، اشکم را پاک کرد
"ششش... گریه نکن بانی کوچولو. من خوبم. همینجا بمون، باشه؟"
با وجود جراحت، برخاست. اسلحه را محکم در دست گرفت. من هم با او بلند شدم و دست دیگرش را گرفتم.
"صبر کن! اگه دوباره بری، به خودت صدمه میزنی، نرو!"
پوزخندی زد و نگاهی از گوشه چشمانش به من انداخت؛ نگاهی که ترکیبی از اطمینان و شیطنت بود:
"همین که نگرانمی، یعنی دنیا رو بردم. نترس، اتفاقی نمیافته."
دست مرا رها کرد و در را قفل کرد. من با عجله به سمت در رفتم و مشتم را بالا آوردم و محکم روی در کوبیدم:
"صبر کن! چی کار میکنی؟!"
اگه یکم کامنت و لایکا بره بالا پارت آخرم میذارم
P.3
تنشی در هوا سنگینی میکرد که نفس کشیدن را سخت کرده بود. چشمان جونگکوک از خشم سرخ شده بود. با حرکتی سریع، گوشه لبش را محکم گاز گرفت و دستش را روی کمرش برد. در کسری از ثانیه، صدای کلیک یک اسلحه در سکوت پیچید و او اسلحهای را بیرون کشید.
"چی؟ چخبر است؟" این اسلحه از کجا ظاهر شد؟
و دقیقاً در همان لحظه آقای لی نیز اسلحهای را بیرون کشید. قلبم دیوانهوار به قفسه سینهام کوبید. قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
هر دو اسلحه اکنون هدفگیری شده بود، نشانه رفته به سمت دیگری.
آب دهانم را به سختی قورت دادم. گویی از جهان خارج شده بودم. ضربان قلبم چنان سریع میزد که در گوشم میپیچید، دردی شدید در سینه حس میکردم و توان نفس کشیدن را نداشتم. دستانم از لرزش از کنترل خارج شده بودند.
ناخودآگاه دستم را بالا بردم و جلوی چشمانم گرفتم. دنیای اطرافم محو شد. **دوباره؟** چرا باید این کابوس تکرار شود؟ واقعاً دیگر توان تحمل ندارم.
درست زمانی که در دنیای ترس خودم غرق بودم، دستی گرم و محکم روی شانهام حس کردم که مرا به آرامی به سمت خود کشید. سرم را برگرداندم و چشمانم را باز کردم.
او لبخندی زد و فاصلهاش را با من کمتر کرد، لبهایش نزدیک گوشم زمزمه کرد
"آروم باش پرنسس من. اینجام، نترس."
تمامی ترس وجودم ناگهان محو شد. یک نفس عمیق کشیدم. قلبم هنوز تند میزد، اما اینبار دیگر از ترس نبود؛ این ضربان از حسی تازه بود که برای اولین بار تجربه میکردم. حسی که با لمس دستش بر شانهام به من آرامش میداد. حسی که در اعماق قلبم به او اعتماد داشتم؛ حسی که از همان لحظه اول که دیدمش، آشنا به نظر میرسید.
این احساس عشق بود... من عاشق شدم.
همچنان که در این دنیای جدید و پر از حس غرق بودم، صدای **شلیک** بلندی فضا را شکافت.
آقای لی، قبل از آنکه بتواند هدف را بزند، در را با یک حرکت باز کرد و با سرعتی باورنکردنی به بیرون دوید.
ترس مانند موجی سرد دوباره به سمتم هجوم آورد. همان ثانیه، دنیا برای من متوقف شد. تیری که رها شده بود، مستقیم به سمت مقصدی که من بودم، میآمد.
جونگکوک با یک جهش برقآسا خود را به من رساند و با تمام قدرت مرا به زمین پرت کرد.
تیر، روی شانهاش فرود آمد.
در همان لحظه، با اینکه جسمم آسیبی ندیده بود، حس کردم تمام وجودم، تمام روحم، دردی وحشتناک را تجربه میکند. با تمام قدرتی که داشتم جیغ کشیدم و به سمتش دویدم
"جونگکوک!"
دستش را گرفتم. دستش به خاطر زخم شانه خونی شده بود. گونهام خیس شده بود و با هر بار پلک زدنم، اشکی روی دستان خونآلود جونگکوک میافتاد.
جونگکوک دستش را بالا آورد و با شست دست خونآلودش، اشکم را پاک کرد
"ششش... گریه نکن بانی کوچولو. من خوبم. همینجا بمون، باشه؟"
با وجود جراحت، برخاست. اسلحه را محکم در دست گرفت. من هم با او بلند شدم و دست دیگرش را گرفتم.
"صبر کن! اگه دوباره بری، به خودت صدمه میزنی، نرو!"
پوزخندی زد و نگاهی از گوشه چشمانش به من انداخت؛ نگاهی که ترکیبی از اطمینان و شیطنت بود:
"همین که نگرانمی، یعنی دنیا رو بردم. نترس، اتفاقی نمیافته."
دست مرا رها کرد و در را قفل کرد. من با عجله به سمت در رفتم و مشتم را بالا آوردم و محکم روی در کوبیدم:
"صبر کن! چی کار میکنی؟!"
اگه یکم کامنت و لایکا بره بالا پارت آخرم میذارم
- ۱۰.۱k
- ۰۶ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط