«برادر ناتنیه من»
«برادر ناتنیه من»
ــــــــ🌟ـــــــــــ🌟ــــــــ
پارتـ¹
ویو ا/ت:
امروز یکی از بدترین روز های زندگیم بود...
قرار بود دوباره به سئول برگردیم.
و این یعنی...
زنده شدن دوباره ی خاطرات پدرم...
و زندگی کنار پدر و برادر ناتنی...
اما از اینکه مامانم قراره دوباره خوشحال باشه خوشحالم...
دوباره لبخند بزنه...
دوباره مثل قبلاً باشه...
همینجوری فکرای مسخره از سرم میگذشت که با صدای مامانم ریشه ی افکارم پاره شد:
& ا/تتتتت«بلند»
+ بله مامانننن،«بلند»
& بدو دیر میشههه«بلند»
+ الان میاممم«بلند»
چمدونم و کوله ام رو برداشتم و به سمت در اتاق رفتم.
برای بار آخر با لبخندی تلخ کل اتاق رو نگاه کردم...
در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم...
مامانم منتظر بود.
+ بریم؟
& اره بیا بریم.
با مامانم سوار تاکسی شدیم.
بعد از بیست مین به فرودگاه رسیدیم.
دم گیت منتظر بودیم.
بعد از وارد شدن به هواپیما به دنبال صندلیم گشتم.
¹⁵
و صندلیه مامانم کنار صندلیه من بود:
¹⁶
بعد از پیدا کردن صندلیمون نشستیم روی صندلی.
نیم ساعت بعد از پرواز:
سکوتی بین منو مامانم ایجاد شده بود.
+ مامان؟
& هوم
+ میشه امشب برم تولد دوستم؟
& دوستت؟
+ همونی که سئول زندگی میکرد؛وقتی فهمید که داریم بر میگردیم سئول بهم گفت اگه نرم تولدش ناراحت میشه.
& منظورت میشله؟
+ اره
& آها باشه برو.
چند ساعت بعد:
بعد از چند ساعت پرواز بالاخره هواپیما فرود اومد.
منو مامانم داخل فرودگاه منتظر بادیگارد ویلیام بودیم.
خودش کار داشته و نمیتونسته بیاد.
بعد چند دقیقه مامانم:
& اوناهاش
+ آها بریم
داخل ماشین بودیم.
سرمو به شیشه تکیه داده بودم و به بیرون خیره شده بودم.
یک ساعت بعد:
& هی ا/ت با تویم
+ عااا بله ببخشید حواسم نبود.
& پیاده شو رسیدیم.
+ آها باشه
وقتی پیاده شدیم.
نگاهی به عمارت انداختم و پوزخندی زدم.
ویلیام(-) جونگکوک(ــ)
- سلامممم«ذوغ»
+ سلام«لبخند»
& سلاممم«خنده»
- پرواز خوب بود؟.
& عالی بود
- خوبه...
& راستی جونگکوک کجاست؟
با این حرفش انگار یک سطل آب یخ رو سرم خالی کردن.
+° واییییی اصلا یادم نبوددددد°
- عامم راستش برای تولد یکی از دوستاش رفته نیست...
& آها
+°اخیشششششش°
- خب ا/ت کوچولو اتاقتو اجوما نشونت میده«لبخند»
+ آها خیلی ممنون.«لبخند»
اجوما: بیا دخترم
+ بله چشم
بعد از اینکه اتاقمو بهم نشون دادن،وارد اتاق شدم...
یک اتاق خیلی شیک و خاص پسند بود.
دیوار های سفید و تمیز تم سفید و طوسی.
تخت مخمل و طوسی میز ارایشی بسیار زیبا.
سرویس بهداشتی و حموم بسیار بزرگ و...
به سمت کمد رفتم و لباس هامو که اندازه ی کل زندگیم بودنو چیدم.
بعد از یک ساعت بالاخره کارم تموم شد.
ساعت هشت تولد دوستم بود و ساعت شیش و نیم بود.
خیلی خسته روی تخت دراز کشیدم و خودمو ولو کردم.
برای چند ثانیه چشمامو بستم.
بعد از چند ثانیه گوشیم زنگ خورد...
چشمامو باز کردم و به صفحه ی گوشی نگاه کردم:
Mishel🤏🏻
ادامه دارد...
دوستان ببخشید دیر شد.🥺🤍
ــــــــ🌟ـــــــــــ🌟ــــــــ
پارتـ¹
ویو ا/ت:
امروز یکی از بدترین روز های زندگیم بود...
قرار بود دوباره به سئول برگردیم.
و این یعنی...
زنده شدن دوباره ی خاطرات پدرم...
و زندگی کنار پدر و برادر ناتنی...
اما از اینکه مامانم قراره دوباره خوشحال باشه خوشحالم...
دوباره لبخند بزنه...
دوباره مثل قبلاً باشه...
همینجوری فکرای مسخره از سرم میگذشت که با صدای مامانم ریشه ی افکارم پاره شد:
& ا/تتتتت«بلند»
+ بله مامانننن،«بلند»
& بدو دیر میشههه«بلند»
+ الان میاممم«بلند»
چمدونم و کوله ام رو برداشتم و به سمت در اتاق رفتم.
برای بار آخر با لبخندی تلخ کل اتاق رو نگاه کردم...
در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم...
مامانم منتظر بود.
+ بریم؟
& اره بیا بریم.
با مامانم سوار تاکسی شدیم.
بعد از بیست مین به فرودگاه رسیدیم.
دم گیت منتظر بودیم.
بعد از وارد شدن به هواپیما به دنبال صندلیم گشتم.
¹⁵
و صندلیه مامانم کنار صندلیه من بود:
¹⁶
بعد از پیدا کردن صندلیمون نشستیم روی صندلی.
نیم ساعت بعد از پرواز:
سکوتی بین منو مامانم ایجاد شده بود.
+ مامان؟
& هوم
+ میشه امشب برم تولد دوستم؟
& دوستت؟
+ همونی که سئول زندگی میکرد؛وقتی فهمید که داریم بر میگردیم سئول بهم گفت اگه نرم تولدش ناراحت میشه.
& منظورت میشله؟
+ اره
& آها باشه برو.
چند ساعت بعد:
بعد از چند ساعت پرواز بالاخره هواپیما فرود اومد.
منو مامانم داخل فرودگاه منتظر بادیگارد ویلیام بودیم.
خودش کار داشته و نمیتونسته بیاد.
بعد چند دقیقه مامانم:
& اوناهاش
+ آها بریم
داخل ماشین بودیم.
سرمو به شیشه تکیه داده بودم و به بیرون خیره شده بودم.
یک ساعت بعد:
& هی ا/ت با تویم
+ عااا بله ببخشید حواسم نبود.
& پیاده شو رسیدیم.
+ آها باشه
وقتی پیاده شدیم.
نگاهی به عمارت انداختم و پوزخندی زدم.
ویلیام(-) جونگکوک(ــ)
- سلامممم«ذوغ»
+ سلام«لبخند»
& سلاممم«خنده»
- پرواز خوب بود؟.
& عالی بود
- خوبه...
& راستی جونگکوک کجاست؟
با این حرفش انگار یک سطل آب یخ رو سرم خالی کردن.
+° واییییی اصلا یادم نبوددددد°
- عامم راستش برای تولد یکی از دوستاش رفته نیست...
& آها
+°اخیشششششش°
- خب ا/ت کوچولو اتاقتو اجوما نشونت میده«لبخند»
+ آها خیلی ممنون.«لبخند»
اجوما: بیا دخترم
+ بله چشم
بعد از اینکه اتاقمو بهم نشون دادن،وارد اتاق شدم...
یک اتاق خیلی شیک و خاص پسند بود.
دیوار های سفید و تمیز تم سفید و طوسی.
تخت مخمل و طوسی میز ارایشی بسیار زیبا.
سرویس بهداشتی و حموم بسیار بزرگ و...
به سمت کمد رفتم و لباس هامو که اندازه ی کل زندگیم بودنو چیدم.
بعد از یک ساعت بالاخره کارم تموم شد.
ساعت هشت تولد دوستم بود و ساعت شیش و نیم بود.
خیلی خسته روی تخت دراز کشیدم و خودمو ولو کردم.
برای چند ثانیه چشمامو بستم.
بعد از چند ثانیه گوشیم زنگ خورد...
چشمامو باز کردم و به صفحه ی گوشی نگاه کردم:
Mishel🤏🏻
ادامه دارد...
دوستان ببخشید دیر شد.🥺🤍
- ۱۹۹
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط