{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بچه ای 4 ساله

پسر بچه ای 4 ساله
که یه روزی کاره خیلی بدی کرده بود
مامانش دنبالش دوید تا بیرون حیاط....
پسرک همون جلو در وایستاد و جلو تر نرفت
بعد وقتی برگشت تو خونه
با چشمایه پره اشکش
به مامانش گفت:
فک نکن نمیتونستم فرار کنما
تو چادر سرت نبود......!!!!
دیدگاه ها (۳)

اماده ام:-)

اینم برای تیم بزرگ خودم ۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴

چهار شمع به آرامی می سوختند. در محیط آرام و لطیف و بیصدا.اول...

🖤 پارت ۴۲ | «حریف»در انتهای سالن باز شد.پدر لانا وارد شد.این...

انتقام یا عشق

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

چند پارتی

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟑 ویو م.کلب‌هاش رو بهم فشار داد، نفس عمیقی...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

#دوپارتیموضوع:(وقتی اون یه خوناشامه)بنگچان/ا.تشب بارونی بود....

#مافیای_عاشق p:۱۰سلام قشنگ های من چطورین؟من برگشتم با فیک جد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط