" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ²⁶
کف دستش را محکم به پیشانیاش کوبید.
این کارش باعث شد تهیونگ تکانی بخورد.
نکاهی به تهیونگ انداخت که سوالی نگاعش میکند.
زبانش قادر به تلفظ همین دو کلمه بود.
+ بدبخت شدیم!
همین دو کلمه کافی بود تا تهیونگ نگران به سمتش بیاید.
کنارش نشست و پرسید...
_ چیشده؟!
جونگکوک تنها صفحهی گوشی را سمتش چرخاند و لب پایینش را گزید.
تهیونگ گوشی را از دستش گرفت و به آن خیره شد.
یک ثانیه نگذشته بود که چشمهایش چهار تا شد و ابرو هایش در هم رفت.
به قدری در شک فرو رفته بود که لکنت گرفته بود.
_ ح...حالا چی میشه؟!
+ نمیدونم.
فقط امیدوارم آشنا ها نبینن!
_ بهش پیام بده!
+ چی؟!
صدایش کمی بالا تر از حد معمول رفت.
_ بهش پیام بده همین الان!
بگو پاکش کنه!
+ چرا انقدر حساس شدی؟!
_ نمیدونی اگه به دست پدرم برسه چی میشه؟!
رسما قبرم کندهاس.
جونگکوک دلش به حال تهیونگ سوخت.
دیگر چیزی نگفت و شروع کرد به تایپ کردن.
نوشت :
" لطفا پستتون رو پاک کنید تمایل ندارم فیلمم توی پیجتون باشه! "
اما قبل از اینکه دکمهی ارسال را بزند تهیونگ موبایل را از دستش کشید.
سوالی به تهیونگ نگاه کرد.
_ چرا داری انقدر محترمانه با یه آدم فضول حرف میزنی؟!
+ انتظار داری بی ادب باشم تا لج کنه بگه نمیخوام؟!
_ مسئله این نیست ولی انگار تو عین خیالتم نیست که چخبره!
اگه این فیلم همه جا پخش بشه اعتبار پدرم دود میهش میره هوا!
آخرشم همچی میوفته گردن من!
جونگکوک خیلی ریلکس گوشی را از تهیونگ گرفت و گفت...
+ اگه انقدر برات مهمه خودت پیام بده.
تهیونگ چند لحظه با تعجب به جونگکوک نگاه کرد و بعد چند بار پلک زد و گفت...
_ انگار خیلی خوشت اومده ها!
چطور میتونی بذاری یه نفر گی خطابت کنه؟!
+ اینطور نیست!
_ پس چطوریه ها؟!
تو ریما داری میگی برات مهم نیست که بقیه راجبت چی فکر میکنن!
+ نه برام مهم نیست!
چون اونا واقعیتو نمیدونن.
_ چرا باید بذاری همینطوری پیش بره؟!
اگه تو واقعیتو نگی هیچوقت متوجه اشتباهشون نمیشن!
+ من دنبال شر نیستم!
_ پس باید بذاری راجبت هر جوری میخوان فکر کنن چون از دعوا میترسی؟!
ادامه دارد...
²⁰ لایک
part : ²⁶
کف دستش را محکم به پیشانیاش کوبید.
این کارش باعث شد تهیونگ تکانی بخورد.
نکاهی به تهیونگ انداخت که سوالی نگاعش میکند.
زبانش قادر به تلفظ همین دو کلمه بود.
+ بدبخت شدیم!
همین دو کلمه کافی بود تا تهیونگ نگران به سمتش بیاید.
کنارش نشست و پرسید...
_ چیشده؟!
جونگکوک تنها صفحهی گوشی را سمتش چرخاند و لب پایینش را گزید.
تهیونگ گوشی را از دستش گرفت و به آن خیره شد.
یک ثانیه نگذشته بود که چشمهایش چهار تا شد و ابرو هایش در هم رفت.
به قدری در شک فرو رفته بود که لکنت گرفته بود.
_ ح...حالا چی میشه؟!
+ نمیدونم.
فقط امیدوارم آشنا ها نبینن!
_ بهش پیام بده!
+ چی؟!
صدایش کمی بالا تر از حد معمول رفت.
_ بهش پیام بده همین الان!
بگو پاکش کنه!
+ چرا انقدر حساس شدی؟!
_ نمیدونی اگه به دست پدرم برسه چی میشه؟!
رسما قبرم کندهاس.
جونگکوک دلش به حال تهیونگ سوخت.
دیگر چیزی نگفت و شروع کرد به تایپ کردن.
نوشت :
" لطفا پستتون رو پاک کنید تمایل ندارم فیلمم توی پیجتون باشه! "
اما قبل از اینکه دکمهی ارسال را بزند تهیونگ موبایل را از دستش کشید.
سوالی به تهیونگ نگاه کرد.
_ چرا داری انقدر محترمانه با یه آدم فضول حرف میزنی؟!
+ انتظار داری بی ادب باشم تا لج کنه بگه نمیخوام؟!
_ مسئله این نیست ولی انگار تو عین خیالتم نیست که چخبره!
اگه این فیلم همه جا پخش بشه اعتبار پدرم دود میهش میره هوا!
آخرشم همچی میوفته گردن من!
جونگکوک خیلی ریلکس گوشی را از تهیونگ گرفت و گفت...
+ اگه انقدر برات مهمه خودت پیام بده.
تهیونگ چند لحظه با تعجب به جونگکوک نگاه کرد و بعد چند بار پلک زد و گفت...
_ انگار خیلی خوشت اومده ها!
چطور میتونی بذاری یه نفر گی خطابت کنه؟!
+ اینطور نیست!
_ پس چطوریه ها؟!
تو ریما داری میگی برات مهم نیست که بقیه راجبت چی فکر میکنن!
+ نه برام مهم نیست!
چون اونا واقعیتو نمیدونن.
_ چرا باید بذاری همینطوری پیش بره؟!
اگه تو واقعیتو نگی هیچوقت متوجه اشتباهشون نمیشن!
+ من دنبال شر نیستم!
_ پس باید بذاری راجبت هر جوری میخوان فکر کنن چون از دعوا میترسی؟!
ادامه دارد...
²⁰ لایک
- ۹۵
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط