دلتنگم.. نه برای امروز ، و نه فردایی که نمی دانم چند لحظه
دلتنگم.. نه برای امروز ، و نه فردایی که نمی دانم چند لحظه از آن باقی است..!
دلتنگم.. برای خاطرات بچگی مان در خانه ای بزرگ و قدیمی..!
دلتنگم.. برای آغوش پدربزرگ و لبخند پرمهرش، که دیگر رویای شبانه ام شده..!
دلتنگم برای شنیدن نامم از زبان مادربزرگ، که تنها نگاه عاشقش گویای آشناییمان است..!
دلتنگم.. برای خانه ای که دل کندن از آن برایم به مانند فراموش کردن یه عمر خاطره می ماند..!
این روزها عجیب دلم هوای بچگی مان را کرده.. دلم دل کندن نمی خواهد..
دلتنگم.. برای خاطرات بچگی مان در خانه ای بزرگ و قدیمی..!
دلتنگم.. برای آغوش پدربزرگ و لبخند پرمهرش، که دیگر رویای شبانه ام شده..!
دلتنگم برای شنیدن نامم از زبان مادربزرگ، که تنها نگاه عاشقش گویای آشناییمان است..!
دلتنگم.. برای خانه ای که دل کندن از آن برایم به مانند فراموش کردن یه عمر خاطره می ماند..!
این روزها عجیب دلم هوای بچگی مان را کرده.. دلم دل کندن نمی خواهد..
- ۱.۱k
- ۲۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط