تکپارتی از هان وقتی چند وقته باهم تو رابطه این و اون می
تکپارتی از هان: (وقتی چند وقته باهم تو رابطه این و اون میخواد ببوستت اما خجالت میکشه)
شما چند ماهی بود که باهم تو رابطه بودید و بهترین لحظه هارو باهم میگذروندید تو کلا زندگیت عوض شده بود چون یه فرد ایده ال کنارت بود هیچوقت فک نمیکردی صاحب همچین فردی بشی(مال همچین کسی بشی)شما هرروز به هم پیام میدادید و باهم قرار میزاشتید، اینبار دوست پسر دوست داشتنیت که اسمش هانه تصمیم گرفت این یکی قرارتون کافه باشه
(تماس)
هان: نظرت چیه اینبار قرارمون کافه باشه
ات: واییی اره خیلی خوب میشه
هان: پس تا چند دقیقه دیگه آماده باش باهم بریم باشه؟
ات: اوهوم، باشه
هان: مراقب خودت باش توت فرنگیه من
ات: تو هم همینطور سنجابی
(قطع کردید)
زود گوشی رو قطع کردی و رفتی تا آماده بشی، رفتی داخل حموم لباساتو کندی و یه دوش ۱۵ مینی گرفتی و با حوله خودتو خشک کردی و رفتی لباسی که مد نظرت بود رو پوشیدی، بعد پوشیدن لباست رو صندلیت نشستی و روبه اینه ای که روبه روت روی میز آرایشی قرار داشت شروع کردی به آرایش کردن بعد یه آرایش ملایم موهات رو که با حولت خشک کرده بودی شونه زدی و تصمیم گرفتی بازش بزاری که گوشیت زنگ خورد
هان: آماده ای؟
ات: اوهوم
هان: پس بیا پایین
با ذوق کفشتو پوشیدی و رفتی پایین
هان: سلام توت فرنگیه من
ات: سلامممم -به سرعت رفتی بغلش
هان: حالت خوبه؟ -لبخند پررنگ
ات: اره عشقم
هان: پس بزنیم بریم
ات: اوهوم
هان: سوار شو -در ماشینش رو به روت باز کرد
ات: مرسی
هان: -لبخند
بعد سوار شدنت سوار شد و رفتید به سمت کافه
(پرش زمانی به ۲۰ دقیقه بعد)
نشسته بودید و منتظر سفارشتون بودید که قبلاً به گارسون سفارش داده بودید.
این کافه اولین کافه ای بود که میدیدی وسط یه باغ سر سبزه از اونجایی که هان میدونست عاشق طبیعتی تورو آورده بود قسمت بیرونی کافه و منظرش خوشگلتر بود تو محو دیدن منظرش بودی اونم به تویی که ذوق زده بودی خیره شده بود که چشمت بهش افتاد
ات: چرا اینطوری نگاه میکنی
هان: خیلی زیبایی
ات: عهههه، خجالتم نده
هان: -لبخند
گارسون سفارشتون رو آورد
ات: به به
هان: خوب ازش لذت ببر
ات: چشششممم
تو یه قسمتی از لبت خامه ای شده بود و همین توجه اون رو جلب کرد و تصمیم گرفت کاری رو که چند وقت پیش دوست داشت انجام بده رو الان انجام بده تو متوجه چیزی نشده بودی و هان به سرعت به طرفت اومدو لبای نرم و صورتیش روُ رو لبت قرار داد و تو از این کارش تعجب کردی که رفت عقب و تو و دید که چشمات درست شده بود
هان: خنده اروم- چی شده؟خب رو لبت خامه بود مجبور شدم تمیزش کنم
ات: ه..هانی
هان: به هر حال خوشمزه بود -لبخند
پایان😁🗿💋
شما چند ماهی بود که باهم تو رابطه بودید و بهترین لحظه هارو باهم میگذروندید تو کلا زندگیت عوض شده بود چون یه فرد ایده ال کنارت بود هیچوقت فک نمیکردی صاحب همچین فردی بشی(مال همچین کسی بشی)شما هرروز به هم پیام میدادید و باهم قرار میزاشتید، اینبار دوست پسر دوست داشتنیت که اسمش هانه تصمیم گرفت این یکی قرارتون کافه باشه
(تماس)
هان: نظرت چیه اینبار قرارمون کافه باشه
ات: واییی اره خیلی خوب میشه
هان: پس تا چند دقیقه دیگه آماده باش باهم بریم باشه؟
ات: اوهوم، باشه
هان: مراقب خودت باش توت فرنگیه من
ات: تو هم همینطور سنجابی
(قطع کردید)
زود گوشی رو قطع کردی و رفتی تا آماده بشی، رفتی داخل حموم لباساتو کندی و یه دوش ۱۵ مینی گرفتی و با حوله خودتو خشک کردی و رفتی لباسی که مد نظرت بود رو پوشیدی، بعد پوشیدن لباست رو صندلیت نشستی و روبه اینه ای که روبه روت روی میز آرایشی قرار داشت شروع کردی به آرایش کردن بعد یه آرایش ملایم موهات رو که با حولت خشک کرده بودی شونه زدی و تصمیم گرفتی بازش بزاری که گوشیت زنگ خورد
هان: آماده ای؟
ات: اوهوم
هان: پس بیا پایین
با ذوق کفشتو پوشیدی و رفتی پایین
هان: سلام توت فرنگیه من
ات: سلامممم -به سرعت رفتی بغلش
هان: حالت خوبه؟ -لبخند پررنگ
ات: اره عشقم
هان: پس بزنیم بریم
ات: اوهوم
هان: سوار شو -در ماشینش رو به روت باز کرد
ات: مرسی
هان: -لبخند
بعد سوار شدنت سوار شد و رفتید به سمت کافه
(پرش زمانی به ۲۰ دقیقه بعد)
نشسته بودید و منتظر سفارشتون بودید که قبلاً به گارسون سفارش داده بودید.
این کافه اولین کافه ای بود که میدیدی وسط یه باغ سر سبزه از اونجایی که هان میدونست عاشق طبیعتی تورو آورده بود قسمت بیرونی کافه و منظرش خوشگلتر بود تو محو دیدن منظرش بودی اونم به تویی که ذوق زده بودی خیره شده بود که چشمت بهش افتاد
ات: چرا اینطوری نگاه میکنی
هان: خیلی زیبایی
ات: عهههه، خجالتم نده
هان: -لبخند
گارسون سفارشتون رو آورد
ات: به به
هان: خوب ازش لذت ببر
ات: چشششممم
تو یه قسمتی از لبت خامه ای شده بود و همین توجه اون رو جلب کرد و تصمیم گرفت کاری رو که چند وقت پیش دوست داشت انجام بده رو الان انجام بده تو متوجه چیزی نشده بودی و هان به سرعت به طرفت اومدو لبای نرم و صورتیش روُ رو لبت قرار داد و تو از این کارش تعجب کردی که رفت عقب و تو و دید که چشمات درست شده بود
هان: خنده اروم- چی شده؟خب رو لبت خامه بود مجبور شدم تمیزش کنم
ات: ه..هانی
هان: به هر حال خوشمزه بود -لبخند
پایان😁🗿💋
- ۲۱.۶k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط