{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوبارهـ دیدمشـ ، دلمـ کمے برایشـ سوختـ ، انگار دلشـ را کس

دوبارهـ دیدمشـ ، دلمـ کمے برایشـ سوختـ ، انگار دلشـ را کسے شـکسته بود ...
خط هاـے روـے صورتشـ گذر عمرشـ را نشان مےدادند و هیچـ ...
امـّا کسے جز من سواد خواندن نگاهشـ را نداشتـ
کاشـ مےتوانستمـ کمکشـ کنمـ...
ولے باید او را تنها مےگذاشتمـ تا با دردهاـے خود آرامـ بگیرد
براـے همین آیینه را شکستـــــمــــ
دیدگاه ها (۱۱)

پارت 2

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دوازدهمدست نایک هنوز روی دستگیر...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

فصل دومپارت بیستم | بازگشت به خانهبالاخره روزی که لیانا دو س...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146✦...................

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط