خاکسترم و داغِ تو سوزانده تنم را
خاکسترم و داغِ تو سوزانده تنم را
آتش زده انگار کسی پیرُهنم را
ترسم که بسوزد همه ی شهر به آهم
یک لحظه اگر وا کنم از هم دهنم را
خونِ دلم آمیخته با شعر، محال است_
از خون دلم بازشناسی سخنم را
هرجا بروم بوی تو را می دهد انگار
عطرِ تو گرفته است تمام وطنم را
در خاک هم آسایشی از خاطره ها نیست
وا می کند اندوهِ تو بند کفنم را
برگشت ندارد سفرِ من، مگر اینکه_
در خواب ببینی پس از این آمدنم را
آتش زده انگار کسی پیرُهنم را
ترسم که بسوزد همه ی شهر به آهم
یک لحظه اگر وا کنم از هم دهنم را
خونِ دلم آمیخته با شعر، محال است_
از خون دلم بازشناسی سخنم را
هرجا بروم بوی تو را می دهد انگار
عطرِ تو گرفته است تمام وطنم را
در خاک هم آسایشی از خاطره ها نیست
وا می کند اندوهِ تو بند کفنم را
برگشت ندارد سفرِ من، مگر اینکه_
در خواب ببینی پس از این آمدنم را
- ۴.۸k
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط