{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خدا از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت🍇 🍥

وقتی خدا از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت🍇 🍥

از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم💚 ☁ 🍀

که فراموش کردم او منتظر است تا نامش را صدا کنم…💖 💕
دیدگاه ها (۱)

با دلخوری به خدا گفتم :درب آرزوهایم را قفل کردی …کلید را هم ...

گاهی خدا همه پنجره ها را می بندد🌱 و همه درها را قفل میکند !🌵...

👽 💦 ♡₩

Too many of us are not living our dreams because we are livi...

---در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جون...

رمان تهیونگ

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

رمان تهیونگ

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_65با دستم هلی به کتابخونه دا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 135♡⁠。⁠)⁩اروم س...

پارت ۲ ویو ا.ت ساعت ۷:۴۵ صبح آروم چشمام رو باز کردم و تهیونگ...

I can be myself with himPart⁹⁶[ویو تهیونگ]از عمارتش خارج شدی...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 187♡⁠。⁠)⁩حس کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط