Novel panleo
♡ #part³² ♡
『 leoreza 』
دستکش های مشکی رنگم رو پوشیدم و اسلحه سنگین وزنم رو برداشتم و به لبه پشت بوم عمارت سهراب نزدیکتر شدم.
اسلحهام رو تنظیم کردم و لوله خفهکن رو روش نصب کردم سعی کردم ذهنم رو خالی کنم اما چند دقیقه پیش از جلو چشمام دور نموند !
عصبی نفس عمیقی کشیدم و روی زمین رو شکم خوابیدم ، دوربین اسلحه آن رو تنظیم کردم و نگاهی به ساعت مچیم نگاه کردم .
چهل ثانیه مونده بود نیک به سهراب و خیلیای دیگه و بهم بپیوندند!
با چند ثانیه تاخیر نیک همراه بادیگارد های دور و برش سمت عمارت رفتند
با تمرکز اسلحه رو روی سرش تنظیم کردم و منتظر فرصت مناسب بودم ، یک دقیقه دیگه گذشت و من نتونستم خلاصش کنم!
یه لحظه حس کردم صدای جیغ شنیدم ، اونم نه هر جیغی ! صدای جیغ پانیذ بود .
کلافه و عصبی اسلحهام رو روی زمین انداختم و به طرف دیگه حیاط نگاه کردم که با دیدن منظره روبروم عصبانیت تمام وجودم رو گرفت!
اگر نیک رو الان نکشم بعد ها با سهراب پلن های بدتر میکشن بر بدبختی بقیه
چنگی به موهام زدم و به سمت اسلحهام بر گشتم ، دوباره خوابیدم و اسلحه رو روی سر اون پیری تنظیم کردم.
صدای پانیذ تمرکز ام رو بهم زده بود و از شدت اعصبانیت دستام میلرزید !
تو یه حرکت سریع دستامو ثابت کردم و ماشه رو فشردم ، نیک افتاد زمین جلوی سهراب و بادیگاردهاش مثل مور و ملخ دورش رو گرفتن.
به سرعت اسلحه رو بلند کردم و از پشت بوم پایین اومدم ، به سمت ماشینم رفتم و اسلحهام رو همراه دستکش تو صندوق ماشین پرت کردم!
به سمت همون درخت کوفتی رفتم ولش دست راست سهراب که اسمش مهبد بود با سر و صدای بادیگارد ها از حیاط رفته بود
پانیذ با هق هق رو زمین نشسته بود تاپ قرمز اش که خیلی خودنمایی میکرد بندهاش رو بازوش بود.
الان متوجه ظرافت یک دختر و زن شدم هرچقدر هم قوی و مستقل بودن اما توی این یکی موقعیت واقعا حس تحقیر شدن بود ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
دستکش های مشکی رنگم رو پوشیدم و اسلحه سنگین وزنم رو برداشتم و به لبه پشت بوم عمارت سهراب نزدیکتر شدم.
اسلحهام رو تنظیم کردم و لوله خفهکن رو روش نصب کردم سعی کردم ذهنم رو خالی کنم اما چند دقیقه پیش از جلو چشمام دور نموند !
عصبی نفس عمیقی کشیدم و روی زمین رو شکم خوابیدم ، دوربین اسلحه آن رو تنظیم کردم و نگاهی به ساعت مچیم نگاه کردم .
چهل ثانیه مونده بود نیک به سهراب و خیلیای دیگه و بهم بپیوندند!
با چند ثانیه تاخیر نیک همراه بادیگارد های دور و برش سمت عمارت رفتند
با تمرکز اسلحه رو روی سرش تنظیم کردم و منتظر فرصت مناسب بودم ، یک دقیقه دیگه گذشت و من نتونستم خلاصش کنم!
یه لحظه حس کردم صدای جیغ شنیدم ، اونم نه هر جیغی ! صدای جیغ پانیذ بود .
کلافه و عصبی اسلحهام رو روی زمین انداختم و به طرف دیگه حیاط نگاه کردم که با دیدن منظره روبروم عصبانیت تمام وجودم رو گرفت!
اگر نیک رو الان نکشم بعد ها با سهراب پلن های بدتر میکشن بر بدبختی بقیه
چنگی به موهام زدم و به سمت اسلحهام بر گشتم ، دوباره خوابیدم و اسلحه رو روی سر اون پیری تنظیم کردم.
صدای پانیذ تمرکز ام رو بهم زده بود و از شدت اعصبانیت دستام میلرزید !
تو یه حرکت سریع دستامو ثابت کردم و ماشه رو فشردم ، نیک افتاد زمین جلوی سهراب و بادیگاردهاش مثل مور و ملخ دورش رو گرفتن.
به سرعت اسلحه رو بلند کردم و از پشت بوم پایین اومدم ، به سمت ماشینم رفتم و اسلحهام رو همراه دستکش تو صندوق ماشین پرت کردم!
به سمت همون درخت کوفتی رفتم ولش دست راست سهراب که اسمش مهبد بود با سر و صدای بادیگارد ها از حیاط رفته بود
پانیذ با هق هق رو زمین نشسته بود تاپ قرمز اش که خیلی خودنمایی میکرد بندهاش رو بازوش بود.
الان متوجه ظرافت یک دختر و زن شدم هرچقدر هم قوی و مستقل بودن اما توی این یکی موقعیت واقعا حس تحقیر شدن بود ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط