Novel panleo
♡ #part³³ ♡
『 leoreza 』
نزدیکش شدم با دیدن کبودی رو بازوش که دقیقا پایینتر از زخمی که تازه داشت خوب میشد بود
اون عوضی که دست راست سهراب بود را بالاخره خودم آدمش میکردم
با دیدنم تعجب کرده بود اما به رو نیاورد و اخمی کرد
پانیذ: اینجا چیکار میکنی
_معلومه اینجا خونه ی پدر منه ، میخوام کمکت کنم
خواستم بازوی دیگری اش بگیرم و کمکش کنم تا بلند بشه اما همین که دستم رو بازوش نشست آخی از درد گف تف تو شرفت از حرص و عصبانیت میخواستم سر بکوبم به تنه ی همین درخت
بی حرف با یه حرکت از کمرش گرفتم و روی دستام بلند اش کردم با این حرکتم دست دور گردنم حلقه کرد
حس کردم قلبم تیر کشید و حس خوبی تمام تنم همراه خون از قلبم به سمت تمام بدنم پمپاژ شده.
پانیذ: الان میوفتم رضا بزار پایین منو
هیچ حرفی نزدم و بلکه بیاختیار سرمو نزدیک موهاش بردم و عمیق عطر موهاش رو بو کردم !
وقتی متوجه شد کوتاه نمیام دیگه غر زدن رو گذاشت رو کنار و سرش گذاشت رو سینم با حس خیسی متوجه شدم داره گریه میکنه ، این حالمو بدتر میکرد
از خودم متعجب بودم من هیچ موقع مقابل هیچ دختری سست نبودم اما انگار پانیذ فرق میکرد و این رو حس میکردم با تمام دخترا فرق داره
حتی مثل رستا نبود! یه طور دیگه به دلم نشسته بود.
توی ماشینم نشوندمش و بطری آب رو از صندوق آوردم و براش باز کرد ، همراهش تو ماشین نشستم و بطری رو به دستش دادم
_یکم بخور حالت خوب بشه
با تردید بطری رو ازم گرف و کمی ازش خورد و کنار گذاشت
صدایی ازش بیرون نمیاومد ولی اشکاش روونه بودن ، نتونستم تحمل کنم ماشین رو کنار زدم که اشکاش رو پاک کرد گفته بودم خیلی تخسِ
سمتش برگشتم و با مکث لب زدم
_پانیذ..
قبل از اینکه حرفام رو ادامه بدم نزدیک ام شد و دست دور گردنم حلقه کرد بغض اش شکست و صدای گریه اش تو گوشم پیچید
با این حرکتش شوکه شدم و ثابت موندم وقتی یکی از دستاش رو پایین آورد و پیرهنم رو توی مشت اش گرفت خودش رو تو آغوش ام انداخته بود با مکث دست رو پهلوش گذاشتم و با دیگری پشت اش رو نوازش کردم
بینیم به موهاش خورد که عمیق بوییدم و چشم بستم دستم دورش سفته تر شد که حالا تو بغلم بود
چند دقیقه بعد صدای گریه هاش نمیاومد فقط تو بغلم بود و صدای نفس های نامنظم اش حالم رو دگرگون کرده بود
با صدای بوق ماشین فربد اخمام توهم رفت پانیذ رو از خودم جدا کردم و پیاده شدم بدنم گرم بود و با برخورد هوای کمی سرد حالم رو کمی بهتر کرد
فربد پیاده شد و سمتم اومد
فربد: داداش نمیدونی چه غلغله ای به پا شدم تو کجا غیبت زد اما نزاشتم کسی بفهمه
_فربد ۲ دقیقه ساکت شو
وقتی فهمید جدی نزدیکم شد
فربد: چیشد
_پانیذ تو ماشینه بدون هیچ حرف و نگاهی بهش سوار ماشین من میشی میری برسونی
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
نزدیکش شدم با دیدن کبودی رو بازوش که دقیقا پایینتر از زخمی که تازه داشت خوب میشد بود
اون عوضی که دست راست سهراب بود را بالاخره خودم آدمش میکردم
با دیدنم تعجب کرده بود اما به رو نیاورد و اخمی کرد
پانیذ: اینجا چیکار میکنی
_معلومه اینجا خونه ی پدر منه ، میخوام کمکت کنم
خواستم بازوی دیگری اش بگیرم و کمکش کنم تا بلند بشه اما همین که دستم رو بازوش نشست آخی از درد گف تف تو شرفت از حرص و عصبانیت میخواستم سر بکوبم به تنه ی همین درخت
بی حرف با یه حرکت از کمرش گرفتم و روی دستام بلند اش کردم با این حرکتم دست دور گردنم حلقه کرد
حس کردم قلبم تیر کشید و حس خوبی تمام تنم همراه خون از قلبم به سمت تمام بدنم پمپاژ شده.
پانیذ: الان میوفتم رضا بزار پایین منو
هیچ حرفی نزدم و بلکه بیاختیار سرمو نزدیک موهاش بردم و عمیق عطر موهاش رو بو کردم !
وقتی متوجه شد کوتاه نمیام دیگه غر زدن رو گذاشت رو کنار و سرش گذاشت رو سینم با حس خیسی متوجه شدم داره گریه میکنه ، این حالمو بدتر میکرد
از خودم متعجب بودم من هیچ موقع مقابل هیچ دختری سست نبودم اما انگار پانیذ فرق میکرد و این رو حس میکردم با تمام دخترا فرق داره
حتی مثل رستا نبود! یه طور دیگه به دلم نشسته بود.
توی ماشینم نشوندمش و بطری آب رو از صندوق آوردم و براش باز کرد ، همراهش تو ماشین نشستم و بطری رو به دستش دادم
_یکم بخور حالت خوب بشه
با تردید بطری رو ازم گرف و کمی ازش خورد و کنار گذاشت
صدایی ازش بیرون نمیاومد ولی اشکاش روونه بودن ، نتونستم تحمل کنم ماشین رو کنار زدم که اشکاش رو پاک کرد گفته بودم خیلی تخسِ
سمتش برگشتم و با مکث لب زدم
_پانیذ..
قبل از اینکه حرفام رو ادامه بدم نزدیک ام شد و دست دور گردنم حلقه کرد بغض اش شکست و صدای گریه اش تو گوشم پیچید
با این حرکتش شوکه شدم و ثابت موندم وقتی یکی از دستاش رو پایین آورد و پیرهنم رو توی مشت اش گرفت خودش رو تو آغوش ام انداخته بود با مکث دست رو پهلوش گذاشتم و با دیگری پشت اش رو نوازش کردم
بینیم به موهاش خورد که عمیق بوییدم و چشم بستم دستم دورش سفته تر شد که حالا تو بغلم بود
چند دقیقه بعد صدای گریه هاش نمیاومد فقط تو بغلم بود و صدای نفس های نامنظم اش حالم رو دگرگون کرده بود
با صدای بوق ماشین فربد اخمام توهم رفت پانیذ رو از خودم جدا کردم و پیاده شدم بدنم گرم بود و با برخورد هوای کمی سرد حالم رو کمی بهتر کرد
فربد پیاده شد و سمتم اومد
فربد: داداش نمیدونی چه غلغله ای به پا شدم تو کجا غیبت زد اما نزاشتم کسی بفهمه
_فربد ۲ دقیقه ساکت شو
وقتی فهمید جدی نزدیکم شد
فربد: چیشد
_پانیذ تو ماشینه بدون هیچ حرف و نگاهی بهش سوار ماشین من میشی میری برسونی
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط