nine
📸دکمه ی شاتر
پارت نه :
هر چهار نفرشان به سمتم برگشتند و منتظر ادامهی جمله ام بودند . اگر بگویم گزارش میدهم ، مرگم حتمی است ؛ ولی اگر بگویم که وانمود میکنم هیچی ندیدم ، همیشه قرار است زیر نظرشان باشم . لبم را تر کردم و دستانم را درهم گره زدم . بر روی آنها خم شدم .
ـــ نه چیزی دیدم و نه کاری میکنم . نمی دونم ، جایی برای موندن دارین یا نه ؟ پس بهتون اجازه میدم که زیر زمین مال شما باشه . ولی خشونت توش نباشه .
ابروهای رادمهر بالا رفتند . پسر عینکی با گیجی به من خیره بود و دوتای دیگر در حال تحلیل و حساب حرف من بودند . کار احمقانه ای است که بگذارم این چهارتا کنارم زندگی کنند ولی خب ، اینجوری حداقل ، میتوانند چند وقت زیر نظرم بگیرند و بعدش که مطمئن شدند که من چیزی نمیگویم ، بروند .
ــــ خب اگه چایی هاتون رو نمیخورین ... من هستم ؛ فقط لطفاً رفع زحمت کنین که بیشتر بچسبه .
ــــ صاحب خونه خونه اش رو ترک نمیکنه .
بله ؟ به رادمهر نگاه پرسشی کردم .
ــــ منم صاحب خونه ام . منو قربانی توی این خونه شریک بودیم .
دایی ! دایی ! خدا لعنتت کنه !
ــــ بودید که بودید الان خونه مال منه.
هر چهارتایشان ابروهایش بالا رفت . خوب شاید یکم تن صدایم بالا رفت !
رادمهر بر روی میز خم شد و یکی از چایی ها را برداشت . با لبخندی تهوع آور به من نگاه کرد و چایی را نوشید .
ـــ یه کلاهبردار این خونه رو به من فروخت ، با سند جعلی . بعداً قربانی اومد و قانونی پیگیری کرد .... در آخر خونه مال اون شد ...ولی خب اون می دونست ما چه کسایی هستیم ، پس ، یه برگه مدرکی داد که نشون میده ...من میتونم هرموقع دلم خواست و هرکاری که می خوام با خونه بکنم !
دایی ، آن دنیا باید به من جواب پس بدهی ! ابرو هایم بالا رفت و دستی به پیشانیم کشیدم . با اطمینانی که او این گونه میگوید ، رسماً برگه ای وجود دارد .
ـــ برو بیرون .
به او که این حرف را زد نگاه کردم . لیوان چایی را بالا آورد و خونسرد جرعه ای از آن را سر کشید .
ـــ نمیرم .
میخواهد من را بیرون کند ؟
ـــ خب پس باید باهات بازی کنم ؟ کتک خوبه ؟
سرم را کج کردم .
ـــ نمیرم و در ضمن ...
خنده ای کردم و بعدش جیغ زدم .
ــــ تو غلط میکنی منو به کتک خوردن تهدید میکنی .
شاید از او بترسم اما اکنون بحث ، بازگشت من به خانه ی کسری ، یعنی جهنم بود . اکنون ترس معنا نداشت باید جانم را نجات دهم .
سپس یکی از چایی ها را از توی سینی برداشتم و روی تنش خالی کردم .
ـــ گمشو بیرون . پسره ی بی ادب .
سه پسر خیره به رادمهر بودند که خیس چایی بود ولی باز هم داشت ، چایی میخورد .
ـــ چه غلطی کردی ؟
پسره ی عصبانی کتک زن خواست حمله کند که پسر مو بلوند جلویش را گرفت .
ـــ امیر محمد بس کن .
ـــ ببند فرشاد .
ـــ تمومش کنید اون یه دختره .
ـــ هست که هست . من اینو باید حالیش کنم .
با حرص خیره به رادمهر بودم و دسته ی فنجان را محکم فشار می دادم . خونسرد چایی اش را خورد و سپس آن را روی میز گذاشت .
ـــ خب . چون آنقدر پا فشاری میکنی که بمونی ؛ قبول میکنم . اما خب ....
ـــ ببین میری یا پرتت کنم بیرون ؟
قرار نیست اون تعیین تکلیف کند .
ـــ اونوقت چطوری پرتم میکنی ؟
به پوزخند تهوع اورش نگاه کردم . دلوین نیستم اگه تو را بیرون نکنم ! از روی مبل بلند شدم و دست به سینه جلوی او وایسادم . خب طبق گفته زامیاد باید عمل میکردم . اول محکم پاشنه پایم بر روی انگشتان یکی از پاهایش کوبوندم که فریادش در هوا رفت . نگذاشتم پایش را بالا ببرد و از فرصت استفاده کردم و محکم به ساق پاهایش که طبق گفته زامیاد استخوان درشت نی بود لگدی محکم زدم . چهره اش در هم رفت .
ـــ تو واقعا ...
دست به سینه وایسادم و گفتم : تو نه شما . بعدشم بای بای.
بازویش را گرفتم و با پاهایش که بخاطر ضربه لنگان بود او را کشیدم . بخاطر درد نمی توانست مقاومت کند و کارم راحت بود . به پله های شیشم و هفتم ورودی که رسیدیم او را جلوی خودم کشیدم و سپس هلش دادم . او از روی پله ها پایین پرت و صدایش در هوا پیچید .
ـــ آییییییییییی ...
دوستانش برای کمک به او بیرون آمدند .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت نه :
هر چهار نفرشان به سمتم برگشتند و منتظر ادامهی جمله ام بودند . اگر بگویم گزارش میدهم ، مرگم حتمی است ؛ ولی اگر بگویم که وانمود میکنم هیچی ندیدم ، همیشه قرار است زیر نظرشان باشم . لبم را تر کردم و دستانم را درهم گره زدم . بر روی آنها خم شدم .
ـــ نه چیزی دیدم و نه کاری میکنم . نمی دونم ، جایی برای موندن دارین یا نه ؟ پس بهتون اجازه میدم که زیر زمین مال شما باشه . ولی خشونت توش نباشه .
ابروهای رادمهر بالا رفتند . پسر عینکی با گیجی به من خیره بود و دوتای دیگر در حال تحلیل و حساب حرف من بودند . کار احمقانه ای است که بگذارم این چهارتا کنارم زندگی کنند ولی خب ، اینجوری حداقل ، میتوانند چند وقت زیر نظرم بگیرند و بعدش که مطمئن شدند که من چیزی نمیگویم ، بروند .
ــــ خب اگه چایی هاتون رو نمیخورین ... من هستم ؛ فقط لطفاً رفع زحمت کنین که بیشتر بچسبه .
ــــ صاحب خونه خونه اش رو ترک نمیکنه .
بله ؟ به رادمهر نگاه پرسشی کردم .
ــــ منم صاحب خونه ام . منو قربانی توی این خونه شریک بودیم .
دایی ! دایی ! خدا لعنتت کنه !
ــــ بودید که بودید الان خونه مال منه.
هر چهارتایشان ابروهایش بالا رفت . خوب شاید یکم تن صدایم بالا رفت !
رادمهر بر روی میز خم شد و یکی از چایی ها را برداشت . با لبخندی تهوع آور به من نگاه کرد و چایی را نوشید .
ـــ یه کلاهبردار این خونه رو به من فروخت ، با سند جعلی . بعداً قربانی اومد و قانونی پیگیری کرد .... در آخر خونه مال اون شد ...ولی خب اون می دونست ما چه کسایی هستیم ، پس ، یه برگه مدرکی داد که نشون میده ...من میتونم هرموقع دلم خواست و هرکاری که می خوام با خونه بکنم !
دایی ، آن دنیا باید به من جواب پس بدهی ! ابرو هایم بالا رفت و دستی به پیشانیم کشیدم . با اطمینانی که او این گونه میگوید ، رسماً برگه ای وجود دارد .
ـــ برو بیرون .
به او که این حرف را زد نگاه کردم . لیوان چایی را بالا آورد و خونسرد جرعه ای از آن را سر کشید .
ـــ نمیرم .
میخواهد من را بیرون کند ؟
ـــ خب پس باید باهات بازی کنم ؟ کتک خوبه ؟
سرم را کج کردم .
ـــ نمیرم و در ضمن ...
خنده ای کردم و بعدش جیغ زدم .
ــــ تو غلط میکنی منو به کتک خوردن تهدید میکنی .
شاید از او بترسم اما اکنون بحث ، بازگشت من به خانه ی کسری ، یعنی جهنم بود . اکنون ترس معنا نداشت باید جانم را نجات دهم .
سپس یکی از چایی ها را از توی سینی برداشتم و روی تنش خالی کردم .
ـــ گمشو بیرون . پسره ی بی ادب .
سه پسر خیره به رادمهر بودند که خیس چایی بود ولی باز هم داشت ، چایی میخورد .
ـــ چه غلطی کردی ؟
پسره ی عصبانی کتک زن خواست حمله کند که پسر مو بلوند جلویش را گرفت .
ـــ امیر محمد بس کن .
ـــ ببند فرشاد .
ـــ تمومش کنید اون یه دختره .
ـــ هست که هست . من اینو باید حالیش کنم .
با حرص خیره به رادمهر بودم و دسته ی فنجان را محکم فشار می دادم . خونسرد چایی اش را خورد و سپس آن را روی میز گذاشت .
ـــ خب . چون آنقدر پا فشاری میکنی که بمونی ؛ قبول میکنم . اما خب ....
ـــ ببین میری یا پرتت کنم بیرون ؟
قرار نیست اون تعیین تکلیف کند .
ـــ اونوقت چطوری پرتم میکنی ؟
به پوزخند تهوع اورش نگاه کردم . دلوین نیستم اگه تو را بیرون نکنم ! از روی مبل بلند شدم و دست به سینه جلوی او وایسادم . خب طبق گفته زامیاد باید عمل میکردم . اول محکم پاشنه پایم بر روی انگشتان یکی از پاهایش کوبوندم که فریادش در هوا رفت . نگذاشتم پایش را بالا ببرد و از فرصت استفاده کردم و محکم به ساق پاهایش که طبق گفته زامیاد استخوان درشت نی بود لگدی محکم زدم . چهره اش در هم رفت .
ـــ تو واقعا ...
دست به سینه وایسادم و گفتم : تو نه شما . بعدشم بای بای.
بازویش را گرفتم و با پاهایش که بخاطر ضربه لنگان بود او را کشیدم . بخاطر درد نمی توانست مقاومت کند و کارم راحت بود . به پله های شیشم و هفتم ورودی که رسیدیم او را جلوی خودم کشیدم و سپس هلش دادم . او از روی پله ها پایین پرت و صدایش در هوا پیچید .
ـــ آییییییییییی ...
دوستانش برای کمک به او بیرون آمدند .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳۱۱
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط