{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ کس نمی داند

هیچ کس نمی داند
من دختری بودم
با موهای بافته
در ابتدای روایتم
و چشمانی
به رنگ هیچ کس
دوخته به لبخند امروزم
آنقدر سرم باد داشت
که موهایم را
رشته
رشته
برد

حالا این روزها
که سرم
بیشتر از چشمانم
برق میزند
کلاه میگذارم
سر خودم
راستی
موهای بافته ی دخترت را
برای ضیافت عاشقی
به من
قرض میدهی...؟!؟ ...
دیدگاه ها (۱)

من مانده ام و یک فنجان چای در دستمیک فنجان چای هم روی میزدرس...

شبی در انتظار عاشقانهمیان غربت تنهای خانهباز من و دلواپسی ها...

میگویی لبخند بزن تا عکس زیباتری بیفتدمیخواهم بعدا هر وقت به ...

به دنیا لبخند بزنتا بهت لبخند بزنه1 بار متولد شدی1بار به خاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط