ظهور ازدواج
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۹۷ (♡)
بالاخره تصمیم گرفته شد و قرار شد بریم خونه جوزف... نگران وضع نورا بودم جیمین بي حرف رانندگی میکرد و چند دقیقه بعد جلوي خونه اي نگه داشت و گفت اینجاست به ساختمون نگاه کردم یه اپارتمان دو طبقه با نماي طرح اجري بود. اروم پیاده شدم. جیمین با سرفه ريزي رفت سمت در و زنگ زد. جوزف بله... جیمین : جیمینم... در رو باز کرد. رفتیم داخل. حیاط کوچيکي داشت و بعد پله.. جلوي پله هاي خيس خونه گفت: مراقب باش. و جلو افتاد و منم اروم و با احتیاط دنبالش رفتم. لعنتي خيلي ليز و لغزنده بود. یهو پام لیز خورد و تند براي نگه داشتن خودم دستامو روي شونه جیمین که جلوم بود گذاشتم. اووف.. نزديك بود با کله بخورم زمیناا... جیمین تند سر کج کرد و دستاشو روی دستام گذاشت و کشیدم جلو و فرستادم جلو خودش و :گفت کفشات مناسب نیست. اروم بقیه پله ها رو رفتم و جیمین کمرم رو نگه داشت به سلامت رد شم. رفتیم طبقه دوم. در تك واحد طبقه باز بود. جیمز در رو هل داد جلو و رفت تو.. متعجب از بهم ریختگی شدید خونه چشمامو گرد کردم. یه سالن کوچیک با مبلهای سرمه ای که هنوز کلی جعبه باز نش
متعجب از بهم ریختـ شدید خونه چشمامو کرد یه سالن كوچيك با مبلهاي سرمه اي که هنوز کلي جعبه باز نشده تو بخشهاي مختلفش بود و همه جا اسباب بازي و لباس بچه پخش و پلا بود و جوزف با نورا توي بغلش خم شده بود و داشت از روي زمین یه عروسک رو برمیداشت. گیج گفتم بگو که هنوز کل وسایلت رو نچيدي و مشغولي.. تند سرشو بلند کرد و از دیدنم لبخند زد و گفت:عه.تو هم هستي؟ لبخند زدم و گفتم: سلام. عروسك رو برداشت و داد به نورا و به خونه نگاه کرد و گفت: سلام... چیدم دیگه.. بده؟ کج به جیمین نگاه کردم که اونم نگام کرد و لبخند عمیقی زد و گفت یه دست زنونه میخواد جوزف تلخ گفت:نه. زندگی من و دخترام دیگه هیچ دست زنونه اي نمیخواد.. با محبت و دلسوزي رفتم جلو و گونه نورا رو بوسیدم و گفتم:دست زنونه به خواهر که میخواد... خودم برات درستش میکنم. لبخند عمیقی زد و گفت: خيلي ممنونم الا .. تند رفتم سمت جعبهها و و یکیشو باز کردم و مجسمه تزييني رو بیرون کشیدم و گفتم نورا شیر خشك رو راحت میخوره؟ جوزف : اره... داره عادت میکنه... و سر نورا رو بوسید
(♡)پارت ۲۹۷ (♡)
بالاخره تصمیم گرفته شد و قرار شد بریم خونه جوزف... نگران وضع نورا بودم جیمین بي حرف رانندگی میکرد و چند دقیقه بعد جلوي خونه اي نگه داشت و گفت اینجاست به ساختمون نگاه کردم یه اپارتمان دو طبقه با نماي طرح اجري بود. اروم پیاده شدم. جیمین با سرفه ريزي رفت سمت در و زنگ زد. جوزف بله... جیمین : جیمینم... در رو باز کرد. رفتیم داخل. حیاط کوچيکي داشت و بعد پله.. جلوي پله هاي خيس خونه گفت: مراقب باش. و جلو افتاد و منم اروم و با احتیاط دنبالش رفتم. لعنتي خيلي ليز و لغزنده بود. یهو پام لیز خورد و تند براي نگه داشتن خودم دستامو روي شونه جیمین که جلوم بود گذاشتم. اووف.. نزديك بود با کله بخورم زمیناا... جیمین تند سر کج کرد و دستاشو روی دستام گذاشت و کشیدم جلو و فرستادم جلو خودش و :گفت کفشات مناسب نیست. اروم بقیه پله ها رو رفتم و جیمین کمرم رو نگه داشت به سلامت رد شم. رفتیم طبقه دوم. در تك واحد طبقه باز بود. جیمز در رو هل داد جلو و رفت تو.. متعجب از بهم ریختگی شدید خونه چشمامو گرد کردم. یه سالن کوچیک با مبلهای سرمه ای که هنوز کلی جعبه باز نش
متعجب از بهم ریختـ شدید خونه چشمامو کرد یه سالن كوچيك با مبلهاي سرمه اي که هنوز کلي جعبه باز نشده تو بخشهاي مختلفش بود و همه جا اسباب بازي و لباس بچه پخش و پلا بود و جوزف با نورا توي بغلش خم شده بود و داشت از روي زمین یه عروسک رو برمیداشت. گیج گفتم بگو که هنوز کل وسایلت رو نچيدي و مشغولي.. تند سرشو بلند کرد و از دیدنم لبخند زد و گفت:عه.تو هم هستي؟ لبخند زدم و گفتم: سلام. عروسك رو برداشت و داد به نورا و به خونه نگاه کرد و گفت: سلام... چیدم دیگه.. بده؟ کج به جیمین نگاه کردم که اونم نگام کرد و لبخند عمیقی زد و گفت یه دست زنونه میخواد جوزف تلخ گفت:نه. زندگی من و دخترام دیگه هیچ دست زنونه اي نمیخواد.. با محبت و دلسوزي رفتم جلو و گونه نورا رو بوسیدم و گفتم:دست زنونه به خواهر که میخواد... خودم برات درستش میکنم. لبخند عمیقی زد و گفت: خيلي ممنونم الا .. تند رفتم سمت جعبهها و و یکیشو باز کردم و مجسمه تزييني رو بیرون کشیدم و گفتم نورا شیر خشك رو راحت میخوره؟ جوزف : اره... داره عادت میکنه... و سر نورا رو بوسید
- ۸.۶k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط