پارت 29
پارت 29
نباید میومدم نباید میومدم و این صحنه رو میدیدم...کاش همیشه همون تصویر خوب ازش تو ذهنم میموند...
نگاهی به اطراف کردم...هیچکس نبود...اشکایی که کل صورتمو خیس کرده بود پاک کردم و از روی زمین بلند
شدم.زیرلب زمزمه کردم:_ من...میر...م تن....هاااا....تن....هااا و جلو چشمام سیاه شد و افتادم روی زمین...حس میکردم
فشارم افتاده...میلرزیدم و بدنم کاملا بی حس بود...اصلا دلم نمیخواست بیهوش شم چون معلوم نبود بعدش چه بلایی
سرم میومد...دست بردم تو کیفمو یکم داخلشو گشتم...یه بسته شکلات داشتم...دراوردم و باز کردن و یکم ازش
خوردم تا قند و فشاره بره بالا بتونم اقلا خودمو تا خونه برسونم...داغون بود...خیلی داغون...پیدا کردن یه تاکسی
تلفنی اونم به طور کاملا اتفاقی تو اون شرایط یه معجزه بود...ادرس خونمونو به یارو گفتم و سرمو تکیه دادم به
شیشه ی سرد ماشین...نمیدونم چقدر گذشت که رسیدیم دم خونمون.از راننده تشکر کردم و بعد از دادن پولش پیاده
شدم.کلیدو انداختم درو باز کردم و رفتم داخل...با دیدن اون بادکنکا و چراغا و اون میز غذایی که حالا به وضوح میشد
حس کرد سرد شده...گریم شدت گرفت...بی توجه به اونا وارد اتاقم شدم و درو بستم. از رو در سرخوردم و
نشستم زمین...احساس بی پناهی میکردم. زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم روشون...میبینی لعنتی؟میبینی
باهام چیکار کردی؟من زانوهامو بغل کردن تو اونو...گریه مجالمو بریده بود... هرخاطره ای که ازش یادم میومد انگار
خنجر میشد تو قلب زخم خورده م
انقدر گریه کردم که بیحال شدم و تو همون حالت خوابم برد!(مهرداد)کلیدو تو
در چرخوندم و وارد خونه شدم...با دیدن چیزی که روبروم بود مثل مجسمه خشکم زده بود...بادکنکهای
رنگارنگ...شمعهایی که به طور زیبایی باعث روشنایی خونه شدن بودن...یکم جلوتر رفتم...
نباید میومدم نباید میومدم و این صحنه رو میدیدم...کاش همیشه همون تصویر خوب ازش تو ذهنم میموند...
نگاهی به اطراف کردم...هیچکس نبود...اشکایی که کل صورتمو خیس کرده بود پاک کردم و از روی زمین بلند
شدم.زیرلب زمزمه کردم:_ من...میر...م تن....هاااا....تن....هااا و جلو چشمام سیاه شد و افتادم روی زمین...حس میکردم
فشارم افتاده...میلرزیدم و بدنم کاملا بی حس بود...اصلا دلم نمیخواست بیهوش شم چون معلوم نبود بعدش چه بلایی
سرم میومد...دست بردم تو کیفمو یکم داخلشو گشتم...یه بسته شکلات داشتم...دراوردم و باز کردن و یکم ازش
خوردم تا قند و فشاره بره بالا بتونم اقلا خودمو تا خونه برسونم...داغون بود...خیلی داغون...پیدا کردن یه تاکسی
تلفنی اونم به طور کاملا اتفاقی تو اون شرایط یه معجزه بود...ادرس خونمونو به یارو گفتم و سرمو تکیه دادم به
شیشه ی سرد ماشین...نمیدونم چقدر گذشت که رسیدیم دم خونمون.از راننده تشکر کردم و بعد از دادن پولش پیاده
شدم.کلیدو انداختم درو باز کردم و رفتم داخل...با دیدن اون بادکنکا و چراغا و اون میز غذایی که حالا به وضوح میشد
حس کرد سرد شده...گریم شدت گرفت...بی توجه به اونا وارد اتاقم شدم و درو بستم. از رو در سرخوردم و
نشستم زمین...احساس بی پناهی میکردم. زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم روشون...میبینی لعنتی؟میبینی
باهام چیکار کردی؟من زانوهامو بغل کردن تو اونو...گریه مجالمو بریده بود... هرخاطره ای که ازش یادم میومد انگار
خنجر میشد تو قلب زخم خورده م
انقدر گریه کردم که بیحال شدم و تو همون حالت خوابم برد!(مهرداد)کلیدو تو
در چرخوندم و وارد خونه شدم...با دیدن چیزی که روبروم بود مثل مجسمه خشکم زده بود...بادکنکهای
رنگارنگ...شمعهایی که به طور زیبایی باعث روشنایی خونه شدن بودن...یکم جلوتر رفتم...
- ۵.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط