{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی در حال مرگ بود...

مردی در حال مرگ بود...
وقتی متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید...
خدا:وقت رفتنه
مرد:به این زودی؟ من هنوز نقشه های زیادی دارم...
خدا:متاسفم ولی وقت رفتنه...
مرد:در جعبه چه داری؟
خدا:متعلقات تو را...
مرد:متعلقات من؟ یعنی همه چیز من مثل لباسهام و پولهام و.....
خدا:آنها متعلق به زمین هستند نه مال تو...
مرد:خاطراتم چی؟
خدا:آنها متعلق به زمان هستند
مرد:خانواده و دوستانم؟
خدا:نه آنها موقتی بودند
مرد:زن و فرزندانم؟
خدا:آنها متعلق به قلبت بودند
مرد:پس داخل جعبه حتما بدنم است؟
خدا:نه نه بدنت متعلق به گردو غباره
مرد:حتما روحم در جعبه است؟
خدا:اشتباه میکنی روحت متعلق به من است
مرد با اشک در چشمانش جعبه را از خدا گرفت داخلش را نگاه کرد جعبه خالی بود...
مرد دلشکسته گفت خدایا من هرگز هیچ چیز نداشتم؟
خدا:درسته تو مالک هیچ چیز نبودی...
مرد:پس من در دنیا چه داشتم؟
خدا:فقط لحظات زندگی مال تو بود هر لحظه که زندگی میکردی مال تو بود...
زندگی فقط لحظه هاست قدر لحظه لحظه زندگی خود را بدانید و لحظه ها را دوست داشته باشید....
دیدگاه ها (۶)

ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم : ران : ات : رااا...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

دمون اسلیر پارت یازدهم♡دوما رده بالای دو با لباس هایی زیبا و...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش اول_ من از تو شروع میشومو...

نانسی رفت تو اتاق خودش و نزد زیر گریه بلکه یکم چهرش درست درم...

آریانا هنوز به پرونده خیره شده بود.روی صفحه‌ی اول، فقط یک اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط