{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفته بودم مهمونی بچشون ۳ سالشه

رفته بودم مهمونی بچشون ۳ سالشه
همه نشسته بودن اون داشت حرف می زد همه گوش می کردن یه دفعه برگشت به باباش گفت
بابا یادته یه بار همه نشسته بودن به حرفام گوش می کردن در گوشم گفتی دیگه خفه شو
اصن یه وضی شد
دیدگاه ها (۳)

من الله ام السان:-P

خخخخ

سلام دوستان شبتون شیک،سال نوتون هم مبارک :-P

...

پارت ۵۸

سناریو تهیونگ

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۵چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 209♡⁠。⁠)شام سرو...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

رمان:هرگز ترکت نمی‌کنمپارت ۳ ( پارت آخر)ا.ت رو آوردن. طلسم ش...

پآرت ⁴نوا و می‌سو کنار نیمکت وایساده بودن. می‌سو داشت از جیس...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p8رسیدیم مدرسه.با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط