▀▄▀▄ 𝑻𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝑻𝒉𝒆 𝒔𝒐𝒖𝒍 𝑰 𝒎𝒂𝒅𝒆 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟐 ▄▀▄▀
و البته یک چیز دیگر هم فهمیدم، حسی که من را از بقیه و حرف زدن دور نگه میداشت هرگز «خجالت » نبود بلکه «ترس » بود...
ترس رد شدن، اشتباه کردن، مسخره شدن، نصیحت شدن...
....
ترس بله، قطعا ترس، البته هنوز هم جزوه احساس هایی است که کنارم مانده، من حتی الان هم ادم ترسویی ام، میخواهم فقط فرار کنم، از مردم، از حرف ها از تصمیم ها از همه چی
از کجا شروع شد را نمی دانم اما وقتی شروع شد همه چیز را از دست دادم ...
و در تمام این مدت... کسی جز اون به حرف ها و دلایلم گوش نمیداد... اشک هایم را پاک نمی کرد، اصلا کسی نمیفهمید من چه حسی دارم، اون جا بود که باقیمانده احساسات خوب و واقعی ام هم از بین رفت... طبق معمول اهمیت دادن و اعتماد به بقیه گرون واسم تموم شده بود . . .
روی تخت نشسته بودم و مثل همیشه اون کنارم بود چون دست هایم که روی زانویم بود و در هم قفل شده بود، همان درد همیشگی را داشت...
_چرا تموم نمیشه ...
+چی عزیزم؟
_خودت میدونی منظورم چیه...
+میدونم... فقط خواستم بدونم نظرت عوض شده یا نه
خنده کوچک اش جلوی چشم هایم نقش بست
_نه عوض نشده... هنوز هم می خواهم از اینجا فرار کنم... مثل همیشه... یه ترسوی بازنده... بدون من زندگی خیلی ها بهتر میشه...
+نمیخوای تموم اش کنی؟ چرا فقط تصمیم نمیگیری بجنگی؟
لحن اش عوض شده بود... انگار اون هم ازم خسته شده بود
_خودت بهتر میدونی تلاش هام بی فایده است...
+به نظر ام الان وقت این حرف ها نیست...
نوازش اش ارام و التیام بخش بود....
گوشی ام زنگ خورد... میتونستم حدس بزنم کیه... تنها دوست واقعی ام...
دستم ارام صفحه روشن و سرد گوشی را لمس کرد و نفس عمیقی کشیدم...
درد از بین رفته بود، پس او هم دیگر اینجا نبود...
لبخند کوچکی با پیچیدن صدای دوستم توی گوش ام لب هایم را لرزاند
_هی! چه خبر!؟
من جلوی اون ناراحت نبودم... حداقل سعی میکردم
*حالت خوبه؟
لحن اش کمی نگران و مثل همیشه مشکوک بود
_معلومه که خوبم!
*حداقل به من دروغ نگو...
_باور کن خوبم، حالا چی شده؟
صدای نفس کلافه اش پشت گوشی پیچید
*میای بریم بیرون؟ دوست داری کتاب بخونیم؟
_خیلی دوست دارم اما... نمیتونم بیام...
صدایش کمی نا امید بود
*چیزی شده؟
_نه فقط... الان نمیتونم بیام بیرون... بعدا جبران میکنم ببخشید...
انگشتم زخم های روی دستم را می خراشید
*اینقدر معذرت خواهی نکن... باشه... بعدا میریم... و مواظب خودت باش، دیوونه بازی هم درنیار
لبخند کوچکی زدم و دست از بدتر کردن زخم هایم برداشتم
_باشه نگران نباش
*من دیگه باید برم... فعلا
لبخندی زدم و با خداحافظی ارامی گوشی را روی تخت انداختم... اما قبل از اینکه قدمی سمت در بردارم با صدای افتادن گوشی ام به سرعت برگشتم
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟐 ▄▀▄▀
و البته یک چیز دیگر هم فهمیدم، حسی که من را از بقیه و حرف زدن دور نگه میداشت هرگز «خجالت » نبود بلکه «ترس » بود...
ترس رد شدن، اشتباه کردن، مسخره شدن، نصیحت شدن...
....
ترس بله، قطعا ترس، البته هنوز هم جزوه احساس هایی است که کنارم مانده، من حتی الان هم ادم ترسویی ام، میخواهم فقط فرار کنم، از مردم، از حرف ها از تصمیم ها از همه چی
از کجا شروع شد را نمی دانم اما وقتی شروع شد همه چیز را از دست دادم ...
و در تمام این مدت... کسی جز اون به حرف ها و دلایلم گوش نمیداد... اشک هایم را پاک نمی کرد، اصلا کسی نمیفهمید من چه حسی دارم، اون جا بود که باقیمانده احساسات خوب و واقعی ام هم از بین رفت... طبق معمول اهمیت دادن و اعتماد به بقیه گرون واسم تموم شده بود . . .
روی تخت نشسته بودم و مثل همیشه اون کنارم بود چون دست هایم که روی زانویم بود و در هم قفل شده بود، همان درد همیشگی را داشت...
_چرا تموم نمیشه ...
+چی عزیزم؟
_خودت میدونی منظورم چیه...
+میدونم... فقط خواستم بدونم نظرت عوض شده یا نه
خنده کوچک اش جلوی چشم هایم نقش بست
_نه عوض نشده... هنوز هم می خواهم از اینجا فرار کنم... مثل همیشه... یه ترسوی بازنده... بدون من زندگی خیلی ها بهتر میشه...
+نمیخوای تموم اش کنی؟ چرا فقط تصمیم نمیگیری بجنگی؟
لحن اش عوض شده بود... انگار اون هم ازم خسته شده بود
_خودت بهتر میدونی تلاش هام بی فایده است...
+به نظر ام الان وقت این حرف ها نیست...
نوازش اش ارام و التیام بخش بود....
گوشی ام زنگ خورد... میتونستم حدس بزنم کیه... تنها دوست واقعی ام...
دستم ارام صفحه روشن و سرد گوشی را لمس کرد و نفس عمیقی کشیدم...
درد از بین رفته بود، پس او هم دیگر اینجا نبود...
لبخند کوچکی با پیچیدن صدای دوستم توی گوش ام لب هایم را لرزاند
_هی! چه خبر!؟
من جلوی اون ناراحت نبودم... حداقل سعی میکردم
*حالت خوبه؟
لحن اش کمی نگران و مثل همیشه مشکوک بود
_معلومه که خوبم!
*حداقل به من دروغ نگو...
_باور کن خوبم، حالا چی شده؟
صدای نفس کلافه اش پشت گوشی پیچید
*میای بریم بیرون؟ دوست داری کتاب بخونیم؟
_خیلی دوست دارم اما... نمیتونم بیام...
صدایش کمی نا امید بود
*چیزی شده؟
_نه فقط... الان نمیتونم بیام بیرون... بعدا جبران میکنم ببخشید...
انگشتم زخم های روی دستم را می خراشید
*اینقدر معذرت خواهی نکن... باشه... بعدا میریم... و مواظب خودت باش، دیوونه بازی هم درنیار
لبخند کوچکی زدم و دست از بدتر کردن زخم هایم برداشتم
_باشه نگران نباش
*من دیگه باید برم... فعلا
لبخندی زدم و با خداحافظی ارامی گوشی را روی تخت انداختم... اما قبل از اینکه قدمی سمت در بردارم با صدای افتادن گوشی ام به سرعت برگشتم
- ۱.۶k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط