پارت رازهای نیمهشب
🖤🔥 پارت ۱۸ — رازهای نیمهشب
شب دوباره سنگین شد.
چراغهای مخفیگاه فقط سایهها را بزرگتر میکردند.
یونا روی مبل نشسته بود، دستانش روی زانو، چشمهایش خیره به زمین.
چیزی در درونش میلرزید؛ نه ترس، نه آرامش کامل—یک احساس مبهم.
جونگکوک کنار میز ایستاده بود.
نه نزدیک، نه دور.
فقط نگاهش روی او بود.
«تو از من میترسی؟»
صدایش پایین و آرام بود، اما پر از قدرت بود.
یونا سرش را بلند کرد.
«نه… نمیدونم.»
«احساساتم با هم قاطی شدن.»
جونگکوک مکثی کرد.
«این طبیعیه.»
«تو اولین کسی هستی که باعث شد من… قوانینم رو فراموش کنم.»
یونا نفسش را حبس کرد.
برای اولین بار، فهمید این مرد خطرناک، قلبی دارد که تنها با او باز میشود.
سکوتشان پر شد از چیزی که هیچ کلمهای نمیتوانست بیان کند:
یک کشش خاموش، یک شروع تدریجی، که فقط خودشان حس میکردند.
—
اسکی ممنوع 🚫
شب دوباره سنگین شد.
چراغهای مخفیگاه فقط سایهها را بزرگتر میکردند.
یونا روی مبل نشسته بود، دستانش روی زانو، چشمهایش خیره به زمین.
چیزی در درونش میلرزید؛ نه ترس، نه آرامش کامل—یک احساس مبهم.
جونگکوک کنار میز ایستاده بود.
نه نزدیک، نه دور.
فقط نگاهش روی او بود.
«تو از من میترسی؟»
صدایش پایین و آرام بود، اما پر از قدرت بود.
یونا سرش را بلند کرد.
«نه… نمیدونم.»
«احساساتم با هم قاطی شدن.»
جونگکوک مکثی کرد.
«این طبیعیه.»
«تو اولین کسی هستی که باعث شد من… قوانینم رو فراموش کنم.»
یونا نفسش را حبس کرد.
برای اولین بار، فهمید این مرد خطرناک، قلبی دارد که تنها با او باز میشود.
سکوتشان پر شد از چیزی که هیچ کلمهای نمیتوانست بیان کند:
یک کشش خاموش، یک شروع تدریجی، که فقط خودشان حس میکردند.
—
اسکی ممنوع 🚫
- ۱۴۲
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط