عشق پارت

❤ ❤ ❤ ❤ ❤
عشــــــق... #پارت 45


نیلوفر:
فهمیدم چیزی شده گفتم : نه راستش یکم خسته بودم بعدا بریم یه چای بخورم
مهرداد خیلی جدی گفت : پس آماده میشم المیرا چای بیار واسه نیلوفر بیا ...
دنبالش مثله جوجه اردکی راه افتادم از پله ها رفتیم بالا یهو برگشت که محکم خوردم بهش
مهرداد خم شد وگفت : چی شد
- آخ بینی ام درد گرفت
سرمو بلند کردم نگاهش کردم به چشام نگاه کردلبخند کمرنگی زدوگفت : چشات که بارونی میشه از همیشه زیباتر میشی
جاااان داشت چی می گفت مهرداد چرا اینجوری شده بود
- چی ؟
مهرداد: هیچی
- همیشه حرف هات رو زود پس می گیری ؟
لبخند زدوگفت : چون ازت می ترسم
- از من ؟!!!!
مهرداد : راستی ببخشی گذاشتمت تو عمل انجام شده نمی خواستم با محسن ولیلی برم بیرون
- فهمیدم یه دلیلی داشته
مهرداد : می خوای بریم خونه ای مونا
- اونجا چرا ؟
مهرداد : محیا هم اونجاست مونا یکم حالش بد شده رفته پیشش
- باشه پس من لباس بپوشم
لبخندزد ورفت اتاقش چقدر بینی ام می سوخت لباس پوشیدم ورفتم پایین کسی نبود نشستم وچای که المیرا برام آورد رو خوردم مهردادم اومد پایین وگفت : بریم
چه تیپی هم زده بود یه اودکلنم رو خودش خالی کرده بود
- بریم
با هم رفتیم بیرون وسوارماشینش شدیم سوالی پرسیدم
- محسن ولیلی کجا رفتن ؟
مهرداد برگشت نگاهم کرد وگفت : گلخونه بودن لیلی به رزخیلی علاقه داره
- یعنی اومدهدخونه ای شما گل هاتون رو ببینه
مهرداد پقی زد زیر خنده
- چرادمی خندید
مهرداد: هیچی همینجوری
- همینجوری می خندی ؟
مهرداد : حرفت بامزه بود دختر
- مونا چش شده ؟
مهرداد شونه بالا انداخت وگفت : منم نمی دونم
سرراه مهرداد واسه ای خواهرش یکم خرید کرد اونم از نوع تنقلات واسه منم چندتخته ای بزرگ شکلات گرفت که زود یکی اش رو باز کردم
دیدگاه ها (۲)

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــق.... #پارت 46مهرداد: مثله بچه های کوچلو ب...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــق.... #پارت 47مهرداد :فربد : چیه بابا منظورم ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــق... #پارت44نیلوفر : بعد از اون روز حس بهتر...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــق.... #پارت 43مهرداد: تواتاقم نشسته بودم ود...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭⁶ بغلش کردم و بعد گفتم : خب دیگه ، ا...

‌*چجوری انقدر عاشقت شدم؟*

پارت23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط