²ماه خیلی زیباست ، مگه نه؟؟
²ماه خیلی زیباست ، مگه نه؟؟
_نمیدونم ، خودت چی کوچو؟
شینوبو نمیدانست باید چه بگوید. برنامه او این بود که بمیرد ، قرار بود که ، شیطانی که خواهرش ، خواهر عزیزش را، به قتل رسانده بود را بکشد و خودش هم همراه او بمیرد. اگر موفق به کشتن او نشد ، و اون شیطان پست ، شینوبو را کشت ، بدنش را تجزیه کند و با سمی که شینوبو در بدنش تزریق کرده بود ، بمیرد!
پس فقط جواب داد
من قرار نیست زنده بمونم
تومیوکا با کمال خونسردی گفت
_چرا اینطور فکر میکنی؟
و شینوبو با لبخندی روی صورتش گفت
آرا آرا ، فضولی؟ نچ نچ نج ، بخواطر همینه که نمیتونی با دیگران خوب ارتباط برقرار کنی تومیوکا سان.
و این بحث ادامه داشت، مطمینن اون پسر حتی نمیتوانست حدس بزند که در ذهن دختر چه میگذشت.
(چند ماه بعد، قلعه ی بینهایت )
در حالی که همراه تانجیرو ، در قلعه ی بینهایت میدوید ، متوجه کلاغی شد.
×غارر ، مرگ ،کوچو شینوبو مرد ،ماه بالا رتبه۲ ، پایان مبارزه، مرگ
پسر شوکه شد ، چطور ممکنه ، همون دختری که همیشه اون لبخند عصبی و قلابی ولی زیبا را به لب داشت ، الان دیگر نفس نمیکشید!! پسر احساس پشیمانی و ناراحتی میکرد
پشیمانی از اینکه ، هرگز بهش احساساتش را نگفته و الان دیگر برای این کار ، دیر بود.
پسر پشیمان بود ، در زمانی که پشیمانی فایده ای ندارد!
پایان...
تموم شدددد
یه حمایتی چیزی
بای بای خوشگلااا~
~amy
_نمیدونم ، خودت چی کوچو؟
شینوبو نمیدانست باید چه بگوید. برنامه او این بود که بمیرد ، قرار بود که ، شیطانی که خواهرش ، خواهر عزیزش را، به قتل رسانده بود را بکشد و خودش هم همراه او بمیرد. اگر موفق به کشتن او نشد ، و اون شیطان پست ، شینوبو را کشت ، بدنش را تجزیه کند و با سمی که شینوبو در بدنش تزریق کرده بود ، بمیرد!
پس فقط جواب داد
من قرار نیست زنده بمونم
تومیوکا با کمال خونسردی گفت
_چرا اینطور فکر میکنی؟
و شینوبو با لبخندی روی صورتش گفت
آرا آرا ، فضولی؟ نچ نچ نج ، بخواطر همینه که نمیتونی با دیگران خوب ارتباط برقرار کنی تومیوکا سان.
و این بحث ادامه داشت، مطمینن اون پسر حتی نمیتوانست حدس بزند که در ذهن دختر چه میگذشت.
(چند ماه بعد، قلعه ی بینهایت )
در حالی که همراه تانجیرو ، در قلعه ی بینهایت میدوید ، متوجه کلاغی شد.
×غارر ، مرگ ،کوچو شینوبو مرد ،ماه بالا رتبه۲ ، پایان مبارزه، مرگ
پسر شوکه شد ، چطور ممکنه ، همون دختری که همیشه اون لبخند عصبی و قلابی ولی زیبا را به لب داشت ، الان دیگر نفس نمیکشید!! پسر احساس پشیمانی و ناراحتی میکرد
پشیمانی از اینکه ، هرگز بهش احساساتش را نگفته و الان دیگر برای این کار ، دیر بود.
پسر پشیمان بود ، در زمانی که پشیمانی فایده ای ندارد!
پایان...
تموم شدددد
یه حمایتی چیزی
بای بای خوشگلااا~
~amy
- ۱.۳k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط