قاتل...؟
قاتل...؟
با چشمان بی روحش به بیرون پنجره ی شکسته ی آن اتاق متروکه خیره بود...حتی خودش هم نمیدانست به چی خیره بود.شاید فقط میخواست چشمانش را...نبندد؟خودش هم نمیدانست.به صورت فرسوده،او هیچی نمیدانست.همه بهش میگفتند که باید بمیرد،که جایش روی این زمین نیست،که باید مکان بعدی اش در طابوتش باشد...اما چرا؟
او هیچ چیز یادش نبود...بعضی ها میگفتند که او یک قاتل است...قاتل؟او حتی نمیدانست معنی لغت قاتل یعنی چه...بعد میخواست کسی را بکشد؟خنده دار بود.ولی باز هم او چیزی نمیدانست...چون چیزی یادش نبود.
"جولیا!"
جولیا..؟آها...اسمش بود.به طرف صدا برگشت که با چهره ی پر هیجان خدیمه ی عمارت رو به رو شد.
"چیزی شده؟"
"او...او زنده است..!آقای بنگ به زندگی بازگشته است!"
آقای بنگ؟وایسا...او منظورش همان کسی است که او کشته؟همان کسی که همه میگویند روزی معشوقه اش بود..؟
~asa
با چشمان بی روحش به بیرون پنجره ی شکسته ی آن اتاق متروکه خیره بود...حتی خودش هم نمیدانست به چی خیره بود.شاید فقط میخواست چشمانش را...نبندد؟خودش هم نمیدانست.به صورت فرسوده،او هیچی نمیدانست.همه بهش میگفتند که باید بمیرد،که جایش روی این زمین نیست،که باید مکان بعدی اش در طابوتش باشد...اما چرا؟
او هیچ چیز یادش نبود...بعضی ها میگفتند که او یک قاتل است...قاتل؟او حتی نمیدانست معنی لغت قاتل یعنی چه...بعد میخواست کسی را بکشد؟خنده دار بود.ولی باز هم او چیزی نمیدانست...چون چیزی یادش نبود.
"جولیا!"
جولیا..؟آها...اسمش بود.به طرف صدا برگشت که با چهره ی پر هیجان خدیمه ی عمارت رو به رو شد.
"چیزی شده؟"
"او...او زنده است..!آقای بنگ به زندگی بازگشته است!"
آقای بنگ؟وایسا...او منظورش همان کسی است که او کشته؟همان کسی که همه میگویند روزی معشوقه اش بود..؟
~asa
- ۲.۱k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط