{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه خیلی زیباست ، مگه نه؟؟

ماه خیلی زیباست ، مگه نه؟؟



در حالی که روی پشت بوم عمارتش نشسته بود ، به آسمان نگاه میکرد.
نیمه شب بود ، و ماه کامل ، در آسمان میدرخشید.
دختر در افکارش غرق شده بود. آیا کاری که میکرد درست بود؟ باید ادامه میداد یا همینجا تسلیم میشد؟ به حرف خواهرش گوش میکرد یا احساساتش؟ نمیدونست. جواب هیچ کدوم از سوال های توی ذهنش رو نمیدونست. سوال های بی جواب در ذهنش پرسه میزدند و لحظه ای او را آرام نمیگذاشتند .
صدایی رشته افکارش را پاره کرد!
(خش خش)
شمشیرش همراهش نبود ، به هیچ عنوان آماده ی مقابله با شیاطین را نداشت.
اگه شیطانی در این وضعیت پیدایش میشد ، اوضاع سخت میشد‌‌.
هاله ی شیطانی حس نمیکرد ، پس احتمالا یکی از دختران عمارت پروانه بود ، یا شاید هم یکی از هاشیرا ها. برای لحظه ای بوی آب و قطرات باران به مشامش خورد. که اینطور ، آن شخص کسی نبود جز ، هاشیرای آب!
تمام مدت که دختر داشت به این چیز ها فکر میکرد ، فقط چند ثانیه گذشته بود .
دختر بدون اینکه برگردد گفت:آرا آرا ، تومیوکا سان ، میدونی که اینجوری ناگهان ظاهر شدن پشت دیگران کار خوبی نیست.
تومیوکا بی هیچ حرفی از دیوار بالا پرید و کمی با فاصله از شینوبو نشست.
_چرا الان بیداری؟ کوچو.
مثل اینکه به سوال پرسیدن علاقه داری ، تومیوکا سان ، میدونی ، شاید بخاطر همینه که کسی ازت خوشش نمیاد.
_بقیه ازم بدشون نمیاد
شینوبو با خودش فکر کرد*این دیگه چه جوابیه؟ چیکار کنیم دیگه، تومیوکا سانه.*
چند لحظه در سکوت گذشت. و بلاخره ، شینوبو این سکوت رو شکست.
ماه خیلی زیباست. مگه نه تومیوکا سان؟
(زمانی که شخصی کلمه سوکی با همون ماه خیلی زیباست رو به شخص دیگری میگه ، به معنی دوست دارم هست)
_اوم
شینوبو ( در ذهنش) * تومیوکا سان چقدر خنگه)
میدونی تومیوکا سان ، شغل ما خیلی خطرناکه و هرزمان احتمال مرگمون هست، پس ، بعد اینکه شیاطینو شکست دادیم ، اگه زنده موندیم. برنامت چیه؟؟
تومیوکا چند لحظه در فکر فرو رفت. اگه شیاطینو شکست میدادند و زنده میماند ، میخواست چه کار کند؟؟ تا حالا بهش فکر نکرده بود.
_نمیدونم ، خودت چی کوچو؟

ادامه دارد...

خب خب ، متاسفانه من ویسگون رو نمیشناسم و طبق چیزی که فهمیدم نمیتونم همه ی پارت رو یکجا آپلود کنم!

پس منتظر پارت دو نباشیدددد
چون ۵ دقیقه دیگه آپلودش میکنم

بای بای خوشگلااااا

~amy
دیدگاه ها (۱)

²ماه خیلی زیباست ، مگه نه؟؟_نمیدونم ، خودت چی کوچو؟شینوبو نم...

قصر نفرین شده!؟به ماه خیره بود. خاطرات اذیتش میکرد. گاهی آرز...

قاتل...؟با چشمان بی روحش به بیرون پنجره ی شکسته ی آن اتاق مت...

ᴘᴀʀᴛ ۵ | یه پیشنهاد عجیبجونگ‌کوک از دفتر مدیر بیرون اومد.هنو...

بیوی هارونا:

پارت ۴ | تصمیم غیرمنتظرهجونگ‌کوک و مدیر پرورشگاه توی دفتر نش...

.قتل. پارت چهارم

شمشیر بر تاریکی پارت ۱۶

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

ᴘᴀʀᴛ ۷ | دوباره اومدی؟دو روز بعد...آرا طبق معمول داشت باغچه ...

ᴘᴀʀᴛ ۱ | اولین دیدارصدای خنده کل حیاط پرورشگاه رو برداشته بو...

ترس شیرین pt 42-چرا همون موقع که گفتم نرفتی +برای اینکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط