{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من روز خویش را

من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم....
فریدون مشیری
دیدگاه ها (۱)

نفرين به بخت و سرنوشت     به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ م...

پشت آن پنجره ی رو ب افق.پشت دروازه ی تردید وخیال. لا ب لای ت...

سلام.. دوستان عزیز.مطلب زیر را بخوانید بسیار مهم است. و متاس...

نبض مترسک را گرفتم... می تپید... شاید او هم از باور کلاغ ها ...

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

عاشقانه های شبنم

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

گاهی میان مردم ....در ازدحام شهر ....غیر از تو هرچه هست.... ...

گاهی میان مردم ....در ازدحام شهر ....غیر از تو هرچه هست.... ...

𝓛𝓮𝓰𝓮𝓷𝓭 ²⁰¹⁵..هنگامی که عزیزی را از دست می‌دهم تا مدت ها در س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط