{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می گفت عاشقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او

می گفت عاشقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او
زنده هستم...
او رفت, تنها ماند...
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد...
گفت:عشق آسودگیست٫خیال است...خیالی خوش...
گفت:ماندن است . فرو رفتن در خود است...
گفت:خواستن و تملک است٫گرفتن است...
گفت: عشق سادست٫همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود...
عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای...
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی...
گفتم:عشق یک ماجراست٫ماجرایی که باید آن را بسازی...
گفتم:عشق درد است دردتولدی نو. عشق تولد است به دست خویشتن...
گفتم:عشق رفتن است عبور است٫نبودن است...
گفتم:عشق جستجوست٫نرسیدن است٫نداشتن و بخشیدن است...
گفتم:عشق درد است٫دیر است و سخت است..
گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...
گفتم عشق راز است...
راز بین من و توست ٫ بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد
مگر به مرگ...
دیدگاه ها (۲۱)

⁨⁨تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛ سال‌ها نگهبانش بودیاجازه بدهید...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

سانزو مردمک چشاش گشاد شد و دستش کذاشت روی دهنش و چشماش سیاهی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁹ویو: اتبا صدای گوشیه جونگ‌کوک از...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت چهارم: در جستجویِ خاطراتِ خاک‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط