{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی

ویو یونا

تقریباً ساعت ۱۰ شب بود و داشتم سعی میکردم هیونین رو بخوابونم که در محکم بسته شد...

+ فکر کنم عمو اومد پسرم ، من میرم ببینم چی شده ، الان میام ، نیای پایینا شاید عمو یکم عصبی باشه و سرت داد بزنه...


÷مامان...عمو بخاطر اینکه بابام اومده بود اینجا عصبانیه؟

+ نه عزیزم.... اینطور نیست ، فقط یکم کارش سخته ، الان میام عزیزم ، تو همین جا بمون باشه ؟

÷ باشه...

رفتم پایین و یوجون رو دیدم که اینقدر مست کرده که نمیتونه رو پاش وایسه....

+ چیشده ؟

ناگهان لیوانی که توش آب خورده بود رو روی زمین کوبید و ترسیده بهش نگاه کردم که عربده کشید

~ اون مرتیکه عوضی رو میکشم...

+ دیوونه....شدی ؟ کی..و میکشی ؟

~ اون مرتیکه هیونجین

+ چرا الکی بهش گیر میدی ؟ مگه چیکار کرده ؟

عصبی به سمتم قدم برداشت و شونه هامو توی دست گرفت و محکم فشار داد و دادی سرم کشید

~ اون عوضی اومده راجب بدن تو با من صحبت میکنه...میفهمی ؟ راجب بدن زن من زر میزنی اون مرتیکه عوضی....من حتی یه بارم باهات نخوابیدم ولی اون مرتیکه برام از شب اولتون میگفت...

+ خ..خب ، میخواست...میخواسته عصبیت کنه....

~ نخیر نشونش میدم میتونم داشته باشمت...

دستمو گرفت و می‌خواست به سمت اتاقش ببره که دستمو کشیدم بیرون

+ چیکار میکنی دیوونه شدی ؟

~ اره دیوونه شدم ، می‌خوام به اون عوضی نشون بدم تو برای منی ، فقط برای من ، نه برای اون...

دوباره مچ دستمو گرفت که لگدی بهش زدم و به سمت اتاق هیونین رفتم و درو قفل کردم و توی بغل گرفتمش و گوشاشو گرفتم ، بعد از چند دقیقه صدای شکستن شیشه ها و داد هاش بلند شد و هیونین ترسیده من رو در آغوش گرفت

÷ مامان...عمو...عمو میخواد بلایی سرت بیاره؟...

+ نه مامان جان نمیتونه...

÷ بخاطر بابا عصبانیه مگه نه ؟

+ اره مامان ، با بابا دعوا کردن ، الان تموم میشه

بعد از نیم ساعت دیگه صدایی نیومد و دستمو از گوش های هیونین برداشتم

÷ من میخوام با بابا ازدواج کنی مامان...

+ پدرت خودش ینفرو داره که عاشقشه و میخواد باهاش ازدواج کنه ، منو دوست نداره که بخواد باهام ازدواج کنه..‌.

÷ پس اگه دوست نداشت چطوری بدنیام آوردین؟

+‌ دیگه اینقدر سوال های بیخود نپرس ،برو بخواب، فردا میریم پیش بابات

÷ اخجونننن

توی بغل گرفتمش و به خواب فرو رفتیم....

پرش زمانی به فردا شب:

دوش چند مینی گرفتم و لباسی انتخاب کردم و پوشیدم ( اسلاید دو) آرایش لایتی کردم و با هیونین رفتیم به سمت خونه ی بابام اینا....

. . . . . . ‌. .

° خیلی‌ دلم میخواست بیام پیشت

+ خب بیا امشب بریم پیش من...

° نمیخوام تو و داداشو اذیت کنم...

+ نه بابا ، چه مزاحمتی بیا ، وقتی با هیونجین ازدواج کردم که نیومدی پیشم بمونی ، حداقل اینجارو بیا...

° خب باشه پس میام...
دیدگاه ها (۹)

پدر خوانده فصل دو

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

ملکه آدمیزاد و سه پادشاه خونآشام

____[The Forbidden Crossing]____

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

برادر ناتنی من part 5ویو نویسنده جونکوک اول رفت صالن مهمون ر...

پارت. ۲۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط