{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( پارت۳۸۶ فصل ۳ )

شوکه به جیمین نگاه کرد که داغون صورتشو تو هم کشیده بود و گفت فرد :راستکی؟
الا : نه...دروغكي.. فرد مسخره نشو..كمك كن بايد ببریمش.. به كمك نیاز داره
با چشمای گرد و دهن باز به جیمین نگاه کرد و گفت فرد : قسم
بخور مسخره بازي در نمياري؟
جیمین به زور با حرص گفت فرد محکم زدم تو بازوشو و داد زدم الا : مرتیکه میگم گلوله خورده... تمام دیشب خون از دست داده.. به كمك نياز
داره.. مسخره کردي خودتو؟
انگار تازه باورش شد. هول و شوکه تند فرد :گفت باشه باشه.. كمك كن..كمك كن بذارش رو کولم..
و بازوي جيمین رو گرفت و اشفته فرد: بابا کانتره مگه؟تیر چی میگه؟ جنگه مگه؟ چه غلطی کردین از دیشب تا حالا كمك كردم و جیمین نیمه هشیار رو روي دوشش گذاشتم. تند راه افتاد. اشفته و نگران پشتش دستامو نگه داشتم تا هواي جيمین رو داشته باشم و نیوفته. فرد بچه ها تقسیم شدن همه دارن دنبالتون میگردن با غیض گفتم
الا : دنبال گشتنتون رو هم دیدیم
با بغض گفتم
الا : از دیشب تا حالا تو این جنگل لعنتی داشتیم سگ لرز میزدیم
ناراحت نگام کرد و گفت فرد : قسم میخورم نذاشتن کسی از گروه جدا شه.. میگفتن بارونه احتمال گم شدن بقیه هست اما من و جوزف تعهد امضا کردیم که مسئولیتش رو قبول میکنیم و دنبالتون گشتیم ولی.. پیداتون نکردیم..ما...
داغون چشمامو بستم و گفتم الان فقط جیمین
با بغض گفتم الا : فقط جيمین مهمه... بريم..
قدمهاشو تندتر کرد بالاخره به چادرا رسیدیم..
نفسمو بیرون دادم. جوزف از دور دوید سمتمون و با نفس سنگین گفت
جوزف : وای خداي من..چي شده؟ جیمین چشه؟
و نگران و ترسیده دست روی کمر جیمین گذاشت.
فرد داد زد فرد : كمك.. دكتر
يعني دكتر دارن؟ باید داشته باشن.. مشوش داد زدم یکی دکتر این خراب شده رو خبر کنه.. مسئول کمپ سریع از چادری بیرون زد و هول و وحشت زده گفت :واااي..چی شده؟
عصبي داد زدم الا: به دکتر نیاز داره
هول و اشفته :گفت بیارین... بیارینش تو ساختمون کمپ..یه کم جلوتره..
و خودش دوید و ما هم پشت سرش رفت داخل یه ساختمون بزرگ چند طبقه با نماي چوبي و اتاقی رو نشون داد و گفت
...: ببرینش این تو الان..الان دکتر رو خبر میکنم..
سریع رفتیم سمت اتاق... بهداري بود انگار.. فرد جیمین رو روي تخت سفید وسط اتاق خوابوند. ناله ريزي کرد. اصلا از شدت ترس و اشفتگي نميتونستم به هيچي کنم... انگار هیچی رو جز جیمین مهم نمیدیدم
نگاهم به شومینه خورد دقت تند دویدم سمت شومینه اتاق و چندتا چوب انداختم توش و لرزون الا :گفتم تختشو بیارین جلوتر.. سردشه..
جوزف تند تخت جیمین رو هل داد سمت شومینه..
لرزون و با بغض نگاش کردم و گفتم الان گرم میشی هیچی نیست..
چشماشو محکم به هم فشرد یه مرد با لباس سفید پزشکی دوید داخل و گفت: چی شده؟
دیدگاه ها (۳)

( ظهور ازدواج )( پارت۳۸۷ فصل ۳ )با بغض گفتم الا : گلوله خور...

( ظهور ازدواج )( پارت۳۸۸ فصل ۳ )رفتیم سمت چادرمون فرد زیپ چ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۸۵ فصل ۳ )باز سعي ميکرد سنگینیش روم نیو...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۸۴ فصل ۳ )اروم و خواب آلود به زور چشما...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

پارت ۶۹۸با حس بيجوني و كسلي خيلي بدي که توي تمام تنم بود نیم...

جادویی عشق part ۶۵دیشب چه شبی بود چه مهموني هنوز جاي لبهاش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط