{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقرا سفر می‌کنند | لدو ایوو

فقرا سفر می‌کنند | لدو ایوو



فقرا سفر می‌کنند.
در ایستگاه‌های اتوبوس
مثل غازها، گردن‌هاشان را بالا می‌گیرند
تا علامت‌های ماشین‌ها را نگاه کنند.
و نگاه‌ِشان
از جنسِ نگاهِ کسانی‌‌ست که می‌ترسند چیزی از دست بدهند:
کیفی که یک رادیوی قوه‌ای در آن است،
یک ژاکت که رنگ سرما دارد به روزی بی‌رویا
ساندویچ سوسیسی در کفِ کیف
و آفتاب حومه‌،
و گرد و خاکِ
آن‌ دورترک‌های پل‌های سر راه.
میان همهمه‌ی بلندگوها و سر و صدای اتوبوس‌
می‌ترسند سفر از دستشان برود
سفری پنهان در ابرو مه برنامه‌‌ی ساعات حرکت.
اما آن‌ها که روی صندلی‌ها خوابشان می‌برد
هراسان بیدار می‌شوند،
هرچند کابوس‌، خود امتیازی ویژه است
برای کسانی که گوش و ملالِ روان‌کاوان را
خوراکی مهیا می‌کنند
در اتاق‌هایی ضدعفونی‌شده
عین پنبه‌ای که بینی مردگان را می‌بندد.
در صف‌ها، فقرا،
هوایی سنگین را به خود در می‌کشند
که محصول هراس و بی قراری و اطاعت است.
چه مضحک‌اند فقرا!
و چطور بویشان، حتی از دوردست‌ها مزاحم است!
تصوری از آداب ندارند
هیچ نمی‌دانند در اجتماع چطور رفتار کنند
انگشت آلوده به نیکوتین
چشم ملتهبی را لمس می‌کند
که از خواب
فقط قطره اشکی برایش مانده‌است.
یک قطره شیر
از پستانی آویزان و متورم
بر دهان کوچکی می‌چکد
که به گریه عادت کرده‌است.
در ایستگاه
این‌ها می‌آیند و می‌روند، می‌پرند و
کیف‌ها و بسته‌هاشان را سرکشی می‌کنند
در باجه‌ها پرسش‌هایی دارند بی‌اهمیت
پچ‌پچ‌کنان حرف‌های مرموز می‌زنند
به صفحه‌ی اول مجله‌ها خیره می‌شوند
دیدگاه ها (۱)

سلام. ایران زیبای من و سلام.بتو رفیق خودم

خوشبختی یعنی رهبرت اینگونه باشد

short love poemMy love for you is like the raging sea,So pow...

مرده خورها .چراغ نفتی که سر طاقچه بود دود می‌زد، ولی دونفر ز...

🎥 سلطنت‌طلب‌های صهیونیست بیش از پیش در حال اسرائیلی شدن🔹 کسا...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

گاهی ارزش بعضی حضورها را زمانی می فهمیم که دیگر فرصتی برای ح...

پارت چهاردهم | تلهصبح روز بعد، مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.لیان...

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت دوم: تلاقیِ نگاه‌های سرنوشت‌...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)»🎼 پارت پنجم: رقصِ سایه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط