#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو لیلی :
دستم رو روی پارچه ساتن دامنم کشیدم .
صدای باز شدن درو از پشت سر شنیدم . کوک وارد اتاق شد .
جلوی در وایساد و بهم خیره شد .
کوک : خیلی خوشگل شدی...
اومد جلو و پشت سرم وایساد . حدودا ۲۰ سانت ازم بلند تر بود .
دستش رو روی شکمم کشید .
کوک : جوجو کوچولو...میبینی مامان چه خوشگل شده.
آروم اشک از گوشه چشمام پایین ریخت .
لیلی : جوجو کوچولو این چند وقته خیلی مامانو اذیت کرد . ولی مامان منتظره زودتر ببینتش...
ویو هانا :
دستی به هام کشیدم و روی صندلی کنار نامجون نشستم .
هانا. نیومدن ؟؟
نامجون : نه هنوز . پس... از این به بعد توی اون خونه تنهایی؟؟؟
بغص گلومو گرفت .
هانا : فکر کنم....دلم برای مست کردنش تنگ نمیشه (خنده و گریه)
نامجون هم خندید .
اهنگ شروع به نواختن کرد ، لیلی از پله ها پایین اومد .
کوک پایین پله ها منتظرش بود .
کم کم پایین اومد و دستشون رو به هم گره زدن .
با هم قدم برداشتن و سمت جایگاه رفتن .
لیلی پشت میکروفون وایساد و شروع به صحبت کرد :
لیلی : من وقتی ۱۴ سالم بود یه دختر تنها و غمگین بودم ، آرزو های زیادی داشتم ولی نمیتونستم عشق قدیمیم رو فراموش کنم .
نمیدونم صحبت. درباره این موضوع توی مراسم عروسیم کار درستیه یا نه .
ولی میخواستم به این موضوع برسم . همون موقع یه دختر وارد زندگیم شد و سعی کرد نجاتم بده .
و موفق شد . با هم مهاجرت کردیم و آرزو هامون رو از پایه ساختیم .
حالا میخوام به جای این رسم که دسته گل و پرت کنم ، دسته گلم رو تقدیمش کنم .
دسته گلش رو بالا آورد و نگاهش رو به نگاهم گره زد .
هاناااا، کی میخوای ازدواج کنی (خنده)
از ته سالن سمتش رفتم .
هانا : این مسئولیت رو روی دوش من ننداز (خنده)
نامجون جلو اومد و رو به روم زانو زد .
نامجون : هر چقدر فرار کردی بسه ، با مت ازدواج میکنی ؟؟؟
اشکام از گوشه چشم هاش پایین اومد .
هانا : میکنم...
پایان فصل ۱
ویو لیلی :
دستم رو روی پارچه ساتن دامنم کشیدم .
صدای باز شدن درو از پشت سر شنیدم . کوک وارد اتاق شد .
جلوی در وایساد و بهم خیره شد .
کوک : خیلی خوشگل شدی...
اومد جلو و پشت سرم وایساد . حدودا ۲۰ سانت ازم بلند تر بود .
دستش رو روی شکمم کشید .
کوک : جوجو کوچولو...میبینی مامان چه خوشگل شده.
آروم اشک از گوشه چشمام پایین ریخت .
لیلی : جوجو کوچولو این چند وقته خیلی مامانو اذیت کرد . ولی مامان منتظره زودتر ببینتش...
ویو هانا :
دستی به هام کشیدم و روی صندلی کنار نامجون نشستم .
هانا. نیومدن ؟؟
نامجون : نه هنوز . پس... از این به بعد توی اون خونه تنهایی؟؟؟
بغص گلومو گرفت .
هانا : فکر کنم....دلم برای مست کردنش تنگ نمیشه (خنده و گریه)
نامجون هم خندید .
اهنگ شروع به نواختن کرد ، لیلی از پله ها پایین اومد .
کوک پایین پله ها منتظرش بود .
کم کم پایین اومد و دستشون رو به هم گره زدن .
با هم قدم برداشتن و سمت جایگاه رفتن .
لیلی پشت میکروفون وایساد و شروع به صحبت کرد :
لیلی : من وقتی ۱۴ سالم بود یه دختر تنها و غمگین بودم ، آرزو های زیادی داشتم ولی نمیتونستم عشق قدیمیم رو فراموش کنم .
نمیدونم صحبت. درباره این موضوع توی مراسم عروسیم کار درستیه یا نه .
ولی میخواستم به این موضوع برسم . همون موقع یه دختر وارد زندگیم شد و سعی کرد نجاتم بده .
و موفق شد . با هم مهاجرت کردیم و آرزو هامون رو از پایه ساختیم .
حالا میخوام به جای این رسم که دسته گل و پرت کنم ، دسته گلم رو تقدیمش کنم .
دسته گلش رو بالا آورد و نگاهش رو به نگاهم گره زد .
هاناااا، کی میخوای ازدواج کنی (خنده)
از ته سالن سمتش رفتم .
هانا : این مسئولیت رو روی دوش من ننداز (خنده)
نامجون جلو اومد و رو به روم زانو زد .
نامجون : هر چقدر فرار کردی بسه ، با مت ازدواج میکنی ؟؟؟
اشکام از گوشه چشم هاش پایین اومد .
هانا : میکنم...
پایان فصل ۱
- ۴۳۰
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط