به سمت سرویس بهداشتی رفتمو آرایشمو پاک کردمو بیرون اومدم
به سمت سرویس بهداشتی رفتمو آرایشمو پاک کردمو بیرون اومدم ، هیون با بالاتنه ی لخت دراز کشیده بود و نگاهش به گوشی بود
آروم سمت تخت رفتمو پتور کنار زدم و آروم دراز کشیدم و پتو رو روی خودم انداختم
_چرا خوابیدی؟
+ خب خوابم میاد
_اما قرار نبود اینطوری پیش بره
+پس قرار بود چطوری پیش بره؟
_قرار بود یه شب خیلی خوب داشته باشیم
+وای خجالت بکش هیون ، دوتا بچت همین اتاق بغلی ان
_نگران نباش چیزی نمیشنون خوابن
+برو بابا خوابم میاد
_خیلی بدی یونا
چیزی نگفتم و چشمام رو روی هم گذاشتم و چند دقیقه بعد هم دستایی دورم حلقه شدن و به خواب رفتم
***
....بابا؟ بابایی؟ بیدار شو بابایی
صدا باعث شد چشمام رو باز کنم و با هینا روبه رو شدم
+چیشده دخترم ؟
خجالت زده بهم نگاه کرد
هینا: م.. میشه باهام بیای بیرون؟
+باشه دخترم
آروم حلقهی دستای هیون رو دور خودم باز کردم و باهاش از اتاق خارج شدم ، به سمت اتاقی تویه طبقه ی بالا رفت و بازش کرد و من اولین چیز که دیدم اتاقی با رنگ صورتی بود
پس اتاقش اینجا بوده، داخل شد و منم پشت سرش داخل رفتم
+مامان جان چیشده دخترم؟
هینا: من..من..خب...
جلوش زانو زدم و شونه هاشو گرفتم
+دخترم من مامانتم ، نیازی نیست از من خجالت بکشی هرچی که هست به من بگو
چشماش پر اشک شد
هینا: م...من..من...خودمو خیس کردم...
آروم سمت تخت رفتمو پتور کنار زدم و آروم دراز کشیدم و پتو رو روی خودم انداختم
_چرا خوابیدی؟
+ خب خوابم میاد
_اما قرار نبود اینطوری پیش بره
+پس قرار بود چطوری پیش بره؟
_قرار بود یه شب خیلی خوب داشته باشیم
+وای خجالت بکش هیون ، دوتا بچت همین اتاق بغلی ان
_نگران نباش چیزی نمیشنون خوابن
+برو بابا خوابم میاد
_خیلی بدی یونا
چیزی نگفتم و چشمام رو روی هم گذاشتم و چند دقیقه بعد هم دستایی دورم حلقه شدن و به خواب رفتم
***
....بابا؟ بابایی؟ بیدار شو بابایی
صدا باعث شد چشمام رو باز کنم و با هینا روبه رو شدم
+چیشده دخترم ؟
خجالت زده بهم نگاه کرد
هینا: م.. میشه باهام بیای بیرون؟
+باشه دخترم
آروم حلقهی دستای هیون رو دور خودم باز کردم و باهاش از اتاق خارج شدم ، به سمت اتاقی تویه طبقه ی بالا رفت و بازش کرد و من اولین چیز که دیدم اتاقی با رنگ صورتی بود
پس اتاقش اینجا بوده، داخل شد و منم پشت سرش داخل رفتم
+مامان جان چیشده دخترم؟
هینا: من..من..خب...
جلوش زانو زدم و شونه هاشو گرفتم
+دخترم من مامانتم ، نیازی نیست از من خجالت بکشی هرچی که هست به من بگو
چشماش پر اشک شد
هینا: م...من..من...خودمو خیس کردم...
- ۹.۰k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط