3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت ۷۳
اون سوک : هاری برام یکی از لباست رو میدی
هاری با پوزخندی گفت
هاری : اول جونت بعد لباسم
سپس بلند مثل نیمه اش خندید اون سوک قیافه بامزه ای به خودش گرفت
هاری : بیخیال اون سوک جان شوخی کردم ... خوب کدومش
وارد اتاقش شد سپس همراهش اون سوک و اسلحه اش را بالا سر تختش آویزان کرد و بلافاصله از لبه تخت هم پایین آمد سر تا پای اون سوک را با نگاه پوزخندی آنالیز کرد
هاری : لباس خواب ؟
اون سوک کمی خجالت زده به زمین خیره شد سپس سری تکون داد هاری با یک حرکت دخترانه و جذاب با پشت دستش موهایش را پشت شانه اش انداخت سپس در کمدش را باز نمود و با کنجکاوی تیله هایش را چرخاند
هاری : حریری و قرمز ؟ .. چطوره
اون سوک سری تکون داد سپس آروم گفت
اون سوک : نمیدونم یکی بده
هاری سمتش چرخید سپس ابرو بالا انداخت با گنگی گفت
هاری. : این چیه ها .. یک شلوار سفید و پیراهن سفید اینو پوشیدی برای شوهرت آره مگه مجردی که هنوز از این مدل لباس خواب میپوشی کم مونده پیژامه خرسی و صورتی هم بپوشی
اون سوک : خب ... کلی در ذهنش فکر کرد تا دروغ مناسبی را انتخاب کنه سپس آروم گفت
اون سوک : نرفتم خرید ...
هاری : ببین برای شوهرت باید از اینا بپوشی
تند برگشت سمت کمد و لباس مشکی و مدل به لباس خودش را در دست اون سوک انداخت سپس با تکبر موهایش را پشت انداخت
اسلاید ۲
هاری : باید بهت درس بدم آره ولی نه الان .. چون قراره شوهرم بیاد میتونی بری و اینم از طرف من بهت هدیه شب
خبیثانه خندید آن هم با صدا بلند ... هاری : ترو خدا . فردا شب با بچه تو شکمت بیا پایین
باز هم تند تند خندید اون سوک با پشت محکم زد به بازو هاری سپس پشت کرد بهش و با غضب از اتاقش خارج شد هنوز هم صدا خنده هایش معلوم بود .. با غیض وارد اتاقش شد سپس نگاهی به لباس انداخت ٫ اون سوک حرفهای مزخرفه هاری رو فراموش کن ... ٫ نفسی کشید سپس لبخند رو لبش آمد تنها به یاد آوری اعتراف عاشقانه امشب اش و تصورات بیش از حدش هر دقیقه به یک مدل آن صحنه های که قرار بود پیش بیاد را تصور میکرد دوش آب گرم گرفت سپس عطر شیرینی را در اتاق بخش کرد و لباس خواب حریری مشکی را به تند کرد سپس به سمت اینه آرایش اش رفت دستی به رژلب صورتی کشید و برداشت اش کمی رو لبش را صورتی کرد و بلافاصله سرش را بست موهایش را باز کرد سپس روی شانه و گردن پخش کرد آروم و پر از استرس روی تخت نشست ... دیگر نمیخواست
غرور را جلو ببرد و از مغزش کار بکشد دیگر قلب جلو قدم میگذشت ..
صدا در و کلید ها به گوشش خورد قلبش تند زد و سینه اش بالا و پایین میشد محکم دست هایش خودش را مشت کرد
سپس منتظر ماند ...
پارت ۷۳
اون سوک : هاری برام یکی از لباست رو میدی
هاری با پوزخندی گفت
هاری : اول جونت بعد لباسم
سپس بلند مثل نیمه اش خندید اون سوک قیافه بامزه ای به خودش گرفت
هاری : بیخیال اون سوک جان شوخی کردم ... خوب کدومش
وارد اتاقش شد سپس همراهش اون سوک و اسلحه اش را بالا سر تختش آویزان کرد و بلافاصله از لبه تخت هم پایین آمد سر تا پای اون سوک را با نگاه پوزخندی آنالیز کرد
هاری : لباس خواب ؟
اون سوک کمی خجالت زده به زمین خیره شد سپس سری تکون داد هاری با یک حرکت دخترانه و جذاب با پشت دستش موهایش را پشت شانه اش انداخت سپس در کمدش را باز نمود و با کنجکاوی تیله هایش را چرخاند
هاری : حریری و قرمز ؟ .. چطوره
اون سوک سری تکون داد سپس آروم گفت
اون سوک : نمیدونم یکی بده
هاری سمتش چرخید سپس ابرو بالا انداخت با گنگی گفت
هاری. : این چیه ها .. یک شلوار سفید و پیراهن سفید اینو پوشیدی برای شوهرت آره مگه مجردی که هنوز از این مدل لباس خواب میپوشی کم مونده پیژامه خرسی و صورتی هم بپوشی
اون سوک : خب ... کلی در ذهنش فکر کرد تا دروغ مناسبی را انتخاب کنه سپس آروم گفت
اون سوک : نرفتم خرید ...
هاری : ببین برای شوهرت باید از اینا بپوشی
تند برگشت سمت کمد و لباس مشکی و مدل به لباس خودش را در دست اون سوک انداخت سپس با تکبر موهایش را پشت انداخت
اسلاید ۲
هاری : باید بهت درس بدم آره ولی نه الان .. چون قراره شوهرم بیاد میتونی بری و اینم از طرف من بهت هدیه شب
خبیثانه خندید آن هم با صدا بلند ... هاری : ترو خدا . فردا شب با بچه تو شکمت بیا پایین
باز هم تند تند خندید اون سوک با پشت محکم زد به بازو هاری سپس پشت کرد بهش و با غضب از اتاقش خارج شد هنوز هم صدا خنده هایش معلوم بود .. با غیض وارد اتاقش شد سپس نگاهی به لباس انداخت ٫ اون سوک حرفهای مزخرفه هاری رو فراموش کن ... ٫ نفسی کشید سپس لبخند رو لبش آمد تنها به یاد آوری اعتراف عاشقانه امشب اش و تصورات بیش از حدش هر دقیقه به یک مدل آن صحنه های که قرار بود پیش بیاد را تصور میکرد دوش آب گرم گرفت سپس عطر شیرینی را در اتاق بخش کرد و لباس خواب حریری مشکی را به تند کرد سپس به سمت اینه آرایش اش رفت دستی به رژلب صورتی کشید و برداشت اش کمی رو لبش را صورتی کرد و بلافاصله سرش را بست موهایش را باز کرد سپس روی شانه و گردن پخش کرد آروم و پر از استرس روی تخت نشست ... دیگر نمیخواست
غرور را جلو ببرد و از مغزش کار بکشد دیگر قلب جلو قدم میگذشت ..
صدا در و کلید ها به گوشش خورد قلبش تند زد و سینه اش بالا و پایین میشد محکم دست هایش خودش را مشت کرد
سپس منتظر ماند ...
- ۱۵.۲k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط