{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیکاگر نبودی

رمان فیک‹اگر نبودی›💜🌙

پارت⁹⁶
⊱⋅ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ⋅⊰
(هشدار،امکان سکته در این پارت وجود دارد)
صبح با صدای غر غر کردنای جین بلند شدم.
باز نمیتونست کرواتشو ببنده.
با چشمای خواب آلود بلند شدم کرواتشو بستم.
دستشو به حالت✓کرد و اورد زیر چونش.
جین: ورد وای هندسام یونو؟
من: خوبه دیگه خیلی جذابی.
یه بوس روی گونش کاشتم.
رونا گریه میکرد.بغلش کردم و جین و همراهی کردم تا دم در.
رونا پشت سر هم گریه میکرد و نمیدونستم چرا.
دیگه نخوابید.
بهم گفت تلوزیون روشن کنم.
براش زدم برنامه کودک و خودم آشپزخونه رو تمیز کردم.
رفتم دیدم رونا دکمه های تلوزیون خراب کرده.
درستش کردم کمی شبکه هارو جابه جا کردم که شبکه تی ان تی یه خبر میداد.
ناخوداگاه گوشش کردم.
خبر: در خیابان....چند مرد ناشناس بمب گذاری کرده اند.
پلیس ها در حال خنثی کردن بمب هستند،پس لطفا ساکنان خیابان...لطفا همه تخیله و فرار کنند.
بی توجه زدم یه شبکه دیگه که..
حرف جین از مغزم گذشت..
ساختمان اونا توی این خیابونه..
دوباره زدم همون شبکه. مدام همین خبرو میداد.
نه..
سریع با گوشیم زنگ زدم به جین. جواب نمیداد.
پشت سر هم بهش زنگ میزدم.
تروخدااااا..جواببببب بده..
هول کرده نمیدونستم چیکار کنم.
الان دیگه باید نزدیک خیابون باشن..
سریع لباسامو پوشیدم.
رونا رو بغل کردم و رفتم پایین.
جین با ماشین خودش نرفته بود.
گواهینامه مو یه سال پیش گرفتم.
سریع سوار شدم و با سرعت باد حرکت کردم..
خدایا زود برسم..
جینم..
انقد تند میرفتم که چند بار نزدیک بود تصادف کنم.
بغض کردم. قلبم بیقرار بود.
ترس توی دلم بیشتر و بیشتر میشد..
زنگ زدم نامجون.
صدای خنده اش پشت گوشی میومد.
نامجون: الو..جانم زنداداش
من: نامجوننننن، اسم ساختمان و خیابونی که جین امروز میخواد برهههه چیههه؟
نامجون: خوب، ساختمان...خیابون...
دیگه مطمئن شدم خودشه..
نامجون: چیزی شده؟
من: جای که جین قراره امروز بره بمب گذاری شده..
سکوت کرد. توی شوک بود.
تماس و قطع کردم و با سرعت بیشتری حرکت کردم.
رسیدم همون خیابون..
هیچ ادمی رد نمیشد.
ناخوداگاه یه بنز مشکی توجه همو جلب کرد..
همون ماشینه جین؟
دیدگاه ها (۰)

رمان فیک‹اگر نبودی›💜🌙پارت⁹⁷⊱⋅ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ⋅⊰(هشدار،امک...

رمان فیک‹اگر نبودی›💜🌙پارت⁹⁸⊱⋅ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ⋅⊰(توجه،این ...

رمان فیک‹چشم گربه ای من›✨پارت¹⁵〖–_–_–_–_–_𖧷–_–_–_–_–_〗ملکه م...

رمان فیک‹اگر نبودی›💜🌙پارت⁹⁵⊱⋅ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ⋅⊰اومدیم خون...

پارت 6 صبح عروسیمون بود برای نامجون بهترین روز زندگیش ولی بر...

پارت ۱۰۷

#Gentlemans_husband#season_Third#part_316_باشه ببخشید معذرت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط