{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک فنجان یادت کافی ست

یک فنجان یادت کافی ست

تا باران بند نیاید

تا صبح

پشت پنجره بنشیند

و انگشتش را

جلوی دهانش بگیرد رو به گنجشک ها

که هیس!!

آرام بگیرید

اینجا

کسی تویِ فنجانش

ماه را دارد هنوز...
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 9۴:کافه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دو روز بعد...هوای شهر، بعد از با...

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»لانا به تصویر خیره مانده بود.—...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟PT:1میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفد...

عاشقانه های شبنم

مردی که در کنارم بود

پارت ۲۵ | نفر چهارمچهار جفت قدم، آرام‌آرام به سمتشان می‌آمد....

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

P9جئون چند ثانیه به پنجره خیره ماند. چراغ بخش غربی هنوز روشن...

راز خون پارت پنجم

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط