{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مشک را که پر آب کرد

مشک را که پر آب کرد

از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند …

بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود

که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش …


فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ،

میخواست دست به سینه سلام دهد

که تازه فهمید دستانش نیستند

عشقست ابوالفضل عباس(ع)
دیدگاه ها (۹)

خخخخخخخ

به بعضیام بایدگفت:....

ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ ... ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﺴﺒﯽ ﻧﻤﺸﯿﻪ ﺩﺭﺳﺘﺶ ﮐﺮﺩ ... *ﻣﺜﻞ...

اولین کلمه ای که به چشمت میخوره ازبین این کلمات که اسماخداون...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قب...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

فصل دوم: طعمِ تلخِ تظاهرا/ت به درِ بسته‌ی حمام خیره ماند. صد...

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

#ددی_من | قسمت سوم: سایه‌های تاریکلیا با سرعت از راهروها رد ...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۱✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط