مشک را که پر آب کرد
مشک را که پر آب کرد
از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند …
بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود
که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش …
فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ،
میخواست دست به سینه سلام دهد
که تازه فهمید دستانش نیستند
عشقست ابوالفضل عباس(ع)
از خوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند …
بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود
که باز فرصت نکرد سراغی بگیرد از بازوانش …
فقط وقتی حسین آمد بالای سرش ،
میخواست دست به سینه سلام دهد
که تازه فهمید دستانش نیستند
عشقست ابوالفضل عباس(ع)
- ۵۱۷
- ۲۸ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط