Flying with the devil's wings
Part1
اشک ریخت و ضجه زد...
بلکه کمی از درد درون کالبدش آرام شود؛ اما فایدهای نداشت؛ حتی اشک ریختن هم اثری در به آرامش رسیدن قلب و روحِ شکستهاش نداشتند.
آرزو میکرد که بمیرد و در آرامشی ابدی فرو برود؛ تا شاید کمی از خستگی روحش کم شود.
مرگ، مرگ و مرگ تنها خواستهاش همین بود؛ بمیرد و بلکه آرام شود.
ضربهها خورده بود از سوی خانوادهاش، دوستانش و کسی که دوستش داشت و عاشقش بود؛ انگار همگی دست به دست هم داده بودند تا قلب دخترک را بشکنند و تکهتکه کنند
دستان لرزانش را روی صورت پر اشکش گذاشت و اشکهای جاریِ روی صورتش را پاک کرد؛ از روی زمین بلند شد وبه سمت لبهی پشت بام حرکت کرد.
نگاهش را به ماشینهای در حال حرکت زیر پایش داد و لبخند غمگینی زد.
پاهای لرزانش را لبهی بام گذاشت ایستاد.
_ا...ای کاش شما مث....ل من عذاب نکشین؛ و یه زندگی آروم داشته باشین
همهی حرفهایش را داد زد؛ در آخر هم لبخندی تلخ مهمان لبانـش کرد و چشمانش را بست؛ روی پاشنهی پاهایش چرخید و خودش را رها کرد و امازه داد جاذبهی زمین او را به سمت پایین بکشد و از این جهان فانی او را رهایی بخشد.
اما...
چرا بر زمین نخورد و اجزای تنش متلاشی نشدند؟! انگار مابین هوا و زمین معلق بود. دوست داشت ببیند که چه اتفاقی برایش افتاده است اما جرعت باز کردن چشمانش را نداشت.
گوش تیز کرد شاید صدایی بشنود؛ اما صدایی جز صدای باد نمیامد. دم عمیقی گرفت در صدم ثانیه چشم باز کرد، اما نفس در سینهاش حبس شد.
_فکر کردم بیهوش شدی
_امـــ....ا
بغل ان مرد چه میکرد؟
زبانش بند آمده بود که چیزی بگوید
مسیح؟؟
نکنه من مُردم! این فرشتهی مرگمه؟؟ اما مگه فرشتهی مرگ هم همینقدر جذابه؟
خداوند مسیحــــــــ"
چشم چرخاند تا ببیند چه اتفاقی در حال وقوع است؛ مگر نباید میمرد و الان در آغوش فرشتهی مرگ بود؟ اما گویی او در بغل مردی که بنظر صاحب یکی از واحدهای بلدینگ مین میامد، افتاده بود. ساختمانی که برای نظافتش امده بود.
_دختر!! حالت خوبه؟؟
قدرت تکلمش را از دست داده بود؟؟ یا ترس نمیگذاشت او صبحت کند؟ و شاید هم مغزش دوست نداشت در ان حالت صحبتی کندُ به اعضای دیگر بدنش هم این دستور را داده بود؟؟
متحیر چشم بست تا دوباره باز کند اما اینبار سیاهیِ مطلق پشت پلکانش جا خشک کرد...
منتظر لایک و نظرات شما هستم
اشک ریخت و ضجه زد...
بلکه کمی از درد درون کالبدش آرام شود؛ اما فایدهای نداشت؛ حتی اشک ریختن هم اثری در به آرامش رسیدن قلب و روحِ شکستهاش نداشتند.
آرزو میکرد که بمیرد و در آرامشی ابدی فرو برود؛ تا شاید کمی از خستگی روحش کم شود.
مرگ، مرگ و مرگ تنها خواستهاش همین بود؛ بمیرد و بلکه آرام شود.
ضربهها خورده بود از سوی خانوادهاش، دوستانش و کسی که دوستش داشت و عاشقش بود؛ انگار همگی دست به دست هم داده بودند تا قلب دخترک را بشکنند و تکهتکه کنند
دستان لرزانش را روی صورت پر اشکش گذاشت و اشکهای جاریِ روی صورتش را پاک کرد؛ از روی زمین بلند شد وبه سمت لبهی پشت بام حرکت کرد.
نگاهش را به ماشینهای در حال حرکت زیر پایش داد و لبخند غمگینی زد.
پاهای لرزانش را لبهی بام گذاشت ایستاد.
_ا...ای کاش شما مث....ل من عذاب نکشین؛ و یه زندگی آروم داشته باشین
همهی حرفهایش را داد زد؛ در آخر هم لبخندی تلخ مهمان لبانـش کرد و چشمانش را بست؛ روی پاشنهی پاهایش چرخید و خودش را رها کرد و امازه داد جاذبهی زمین او را به سمت پایین بکشد و از این جهان فانی او را رهایی بخشد.
اما...
چرا بر زمین نخورد و اجزای تنش متلاشی نشدند؟! انگار مابین هوا و زمین معلق بود. دوست داشت ببیند که چه اتفاقی برایش افتاده است اما جرعت باز کردن چشمانش را نداشت.
گوش تیز کرد شاید صدایی بشنود؛ اما صدایی جز صدای باد نمیامد. دم عمیقی گرفت در صدم ثانیه چشم باز کرد، اما نفس در سینهاش حبس شد.
_فکر کردم بیهوش شدی
_امـــ....ا
بغل ان مرد چه میکرد؟
زبانش بند آمده بود که چیزی بگوید
مسیح؟؟
نکنه من مُردم! این فرشتهی مرگمه؟؟ اما مگه فرشتهی مرگ هم همینقدر جذابه؟
خداوند مسیحــــــــ"
چشم چرخاند تا ببیند چه اتفاقی در حال وقوع است؛ مگر نباید میمرد و الان در آغوش فرشتهی مرگ بود؟ اما گویی او در بغل مردی که بنظر صاحب یکی از واحدهای بلدینگ مین میامد، افتاده بود. ساختمانی که برای نظافتش امده بود.
_دختر!! حالت خوبه؟؟
قدرت تکلمش را از دست داده بود؟؟ یا ترس نمیگذاشت او صبحت کند؟ و شاید هم مغزش دوست نداشت در ان حالت صحبتی کندُ به اعضای دیگر بدنش هم این دستور را داده بود؟؟
متحیر چشم بست تا دوباره باز کند اما اینبار سیاهیِ مطلق پشت پلکانش جا خشک کرد...
منتظر لایک و نظرات شما هستم
- ۹.۹k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط