⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p29
تا چشم کار میکرد، جنگلهای تیره دیده میشد.
کمی دورتر، چند قلعهی دیگه هم روی کوهها ساخته شده بودن.
هیچ ساختمون معمولیای وجود نداشت.
هیچ ماشینی...
هیچ صدایی از شهر...
فقط سکوت.
نینا آروم زمزمه کرد:
«من... واقعاً دیگه روی زمین نیستم؟»
«روی زمین هستی.»
صدای جیمین از پشت سرش اومد.
نینا بدون اینکه برگرده گفت:
«پس اینجا کجاست؟»
جیمین کنار نردههای بالکن ایستاد.
نگاهش به دوردست بود.
«دنیایی که آدمها فکر میکنن فقط یه افسانهست.»
نینا این بار برگشت سمتش.
_«یعنی...»
چند ثانیه مکث کرد.
بعد با ناباوری لب زد
«تو... خونآشامی؟»
جیمین نه تأیید کرد...نه تکذیب
«بعضی سؤالها رو، وقتی زمانش برسه، جواب میدم.»
نینا با حرص چشمهاش رو چرخوند.
«از جواب ندادن خوشت میاد، نه؟»
جیمین مستقیم بهش نگاه کرد.
«از سؤالهای بیموقع، نه.»
بعد از کنارش رد شد و رفت.
نینا هنوز توی بالکن ایستاده بود و دستش روی میله های محافظ سلطنتی اونجا نشسته بود..
باد آروم موهاش رو تکون میداد.
به آسمون تیره نگاه کرد....فرقی نداشت صبح یا شب، آسمون انجا همیشه گرفته بود.
p29
تا چشم کار میکرد، جنگلهای تیره دیده میشد.
کمی دورتر، چند قلعهی دیگه هم روی کوهها ساخته شده بودن.
هیچ ساختمون معمولیای وجود نداشت.
هیچ ماشینی...
هیچ صدایی از شهر...
فقط سکوت.
نینا آروم زمزمه کرد:
«من... واقعاً دیگه روی زمین نیستم؟»
«روی زمین هستی.»
صدای جیمین از پشت سرش اومد.
نینا بدون اینکه برگرده گفت:
«پس اینجا کجاست؟»
جیمین کنار نردههای بالکن ایستاد.
نگاهش به دوردست بود.
«دنیایی که آدمها فکر میکنن فقط یه افسانهست.»
نینا این بار برگشت سمتش.
_«یعنی...»
چند ثانیه مکث کرد.
بعد با ناباوری لب زد
«تو... خونآشامی؟»
جیمین نه تأیید کرد...نه تکذیب
«بعضی سؤالها رو، وقتی زمانش برسه، جواب میدم.»
نینا با حرص چشمهاش رو چرخوند.
«از جواب ندادن خوشت میاد، نه؟»
جیمین مستقیم بهش نگاه کرد.
«از سؤالهای بیموقع، نه.»
بعد از کنارش رد شد و رفت.
نینا هنوز توی بالکن ایستاده بود و دستش روی میله های محافظ سلطنتی اونجا نشسته بود..
باد آروم موهاش رو تکون میداد.
به آسمون تیره نگاه کرد....فرقی نداشت صبح یا شب، آسمون انجا همیشه گرفته بود.
- ۱۰۴
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط